Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘موسیقی، تصنیف بهار دل‌نشین، حماسه خس و خاشاک، زندگی ایرانی، اجتماعی، خلوت‌های شبانه’

شب از نیمه گذشته، چند دقیقه‌ای هست که وارد اولین روز اسفند ماه سال 1388 شدیم، سالی که…

هوای بیرون بیش از اینکه سرد باشه، خنک هست… بارون بند اومده، همه جا خیس شده، و لطافت و خناکی هوا آدم رو سَرمست می‌کنه… همه جا سکوت هست… سکوت هست… سکوت…

تو خلوت خودم به روال معمول تنهائی‌ام، موسیقی گوش می‌کنم و مطالعه… همراه با موسیقی متن مصاحیه‌ای که محمد صفریان از روزآنلاین با عکاس ایتالیایی «پیترو مستورزو»  که برنده جایزه بهترین عکس خبری امسال جهان، بدلیل گرفتن عکس از چند خانم ایرانی بر بالای پشت‌بام در حال الله‌اکبر گفتن پس از انتخابات ایران، شده است را می‌خوانم…

چند روزی می‌شه که به بهانه‌ی گوش دادن به یک آهنگ یاد تصنیف به یاد ماندنی تا بهار دلنشین اثر به یاد ماندنی استاد بنان افتادم و در جستجویی که در بین فایل‌های کامپیوتر انجام دادم به یک آلبوم به نام بهمن رسیدم که موسیقی بی‌کلام چند تا از زیباترین و خاطره‌انگیزترین آهنگ‌های ایرانی هست، از جمله تصنیف زیبای نوبهار آرزو که بنظرم در بین آهنگ‌های این آلبوم بی‌نظیر هست.

در لابه‌لای گفتگوی صفریان با مستورزو، و در پاسخ به بعضی از سؤالات صفریان این عکاس ایتالیایی جملات جالبی می‌گه. وقتی ازش پرسیده می‌شه که:

– وقتی ایران واقعی را دیدید، چه فرقی بین تصاویر ذهنی شما و ایران واقعی پیدا کردید؟

اینطور پاسخ می‌ده:

–  … شاید اولین چیزی که توجه من را جلب کرد فرق زیاد میان زندگی اجتماعی و زندگی خصوصی مردم بود. یک فرق وحشتناکی این وسط بود. مردم در خیابان یه جور دیگه بودند. انگار می‌ترسیدند. نمی‌دانم. اما به نظر من شناختن شخصیت واقعی یک ایرانی، کار خیلی سختی است. مخصوصاً زن‌های ایرانی که آزادی‌های طبیعی انسانی را هم نداشتند و در خیابون به کل یکی دیگر می‌شدند. با تمام این حرف‌ها وقتی وارد خانه ایرانی‌ها شدم، یک ایران دیگر را کشف کردم. ایرانی شاد. ایرانی در پی آزادی. غذا و موسیقی خوب. یک فرهنگ خاصی در خانه‌ها حاکم بود. قدمتش را می‌توانستی حس کنی. ایرانی‌ها غربی نشده بودند. نمی‌خواستن هم که غربی بشوند. فرهنگ خاص خودشون را داشتند. این طور خلاصه کنم که مردم در زندگی اجتماعی افسرده و غمگین بودند و در خانه‌ها شاد و خوشحال…

از روزی که این آهنگ بر روی سیستم کاشف به عمل اومده، انتخاب اولم برای گوش دادن به موسیقی در این خلوت‌های شبانگاهی هست… این آهنگ بنظرم یک پارادوکس واقعی هست، ابتدای آهنگ با صدای ملایم گیتار و پیانو شروع می‌شه و بعد با یک ضرب پائین و سوز جانکاه تک‌نوازی تار آغاز می‌شه و انگاری همه غم‌های عالم با آغاز این نوا روی سینه آدم گذاشته می‌شه…

و در پایان گفتگوی‌شان، صفریان از مستورزو می‌خواهد تا خلاصه‌‌ای از آنچه که آن‌روزها در ایران دیده است، بگوید. و مستورزو در جملات پایانی‌ش درباره آن‌روزها اینچنین می‌گوید:

… حوادث آن روزهای ایران اینقدر پرشور و پرهیجان بود که من به کل با آنها درگیر شده بودم… برای ذهن غربی من قابل باور نبود، که چطور امکان دارد در کشوری این همه آدم مخالف یک دولت باشند و آن دولت همچنان سر کار باشد. در روزهای قبل از انتخابات، من دریایی از آدم با نشانه‌های سبز می‌دیدم که همه طرفدار اصلاح‌طلب‌ها بودند. در تهران که وضعیت این طور بود. من البته شیراز و اصفهان هم رفتم، آنجا هم غالب مردم سبز بودند. همه هم رفتند و رأی دادند.

… بعدش هم که اعتراض‌ها شروع شد. من دیدم که مردم با راه‌های مسالمت‌آمیز اعتراض می‌کردند و در مقابل، حکومت با خشونت مطلق جواب می‌داد. کشت و کشتارهای بعد از انتخابات، واقعاً مردم را عصبانی و دلسرد کرده بود، اما آنها باز هم سعی می‌کردند در خیابان عصبانیت‌شان را کنترل کنند، با هم که صحبت می‌کردند، همدیگر را به آرامش دعوت می‌کردند… لحظاتی واقعاً تاریخی بود و بیشتر از هر صدای دیگری، صدای تغییر به گوش می رسید…

درست درجایی که نوای تار حُزن‌انگیز‌تر از همیشه ادامه پیدا می‌کنه و با خودت فکر می‌کنی که این نوا تا ابدیت ادامه داره… نوای محزون تار به یکباره محو و محوتر می‌شه و بعد به همون آرامی که صدای گیتار و پیانو از صحنه خارج شده بود، باز می‌گردن و وارد یک فضای تازه می‌شوی… ریتم آهنگ همراه با صدای گیتار و پیانو و البته تار، همچنان که بلند و بلندتر می‌شه، شاد و شادتر هم می‌شه… و در پایان این حس امید و روشنی هست که در وجودت تبلور پیدا می‌کنه…

Read Full Post »