Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘ماه محرم، خاطرات گذشته، عادات ایرانی، زندگی ایرانی، سفر، آذربایجان، مراغه’

شاه حسین وای حسین

6 ساله بودم که برای مسافرت رفته بودیم آذربایجان (مراغه)، اون سال ماه محرم فکر کنم توی تابستان افتاده بود چون یادمه هوا خیلی خوب بود و ظهرها ناهار منزل یکی از اقوام بودیم، شب هم منزل یکی دیگر… خلاصه کلی خوش‌ به حال من بود….

شب عاشورا بود بگمانم، که از ظهرش منزل خاله‌ بزرگم بودیم که با پسرخاله‌جان که دوسالی از من بزرگتر بود و پسر دخترخاله بزرگم که یک سال از من کوچکتر بود در مورد مراسم محرم و… صحبت‌ شد و اونها هم شروع به داستان سرایی کردند (از همون قصه‌های دوران کودکی که تقریباً 90٪ خالی بندی هست!) که اینجا یک عَلمی هست که برای بلند کردنش جرثقیل می‌آورند، یا یک تابلو از امام حسین هست که دارد از گلویش خون می‌آید و فقط هم ظهر عاشورای هر سال یک لحظه پارچه را از رویش بر می‌دارند و… (این حرف را بعداً از خیلی از محلی‌های دیگر هم شنیدم، ظاهراً این تابلو متعلق به حاج غفار نامی هست که البته در مورد صحت و سقم و یا جزئیاتش چیز بیشتری نمی‌دانم)، خلاصه همه این داستان سرایی‌ها و ماجراهای برگزاری مراسم قمه‌زنی و شاه‌حسین وای حسین‌ی که برایم تعریف کردند، کنجکاوی کودکانه‌ام را برانگیخت و برای اینکه ازدست مهمان‌بازی‌های هر روزه گریزی بزنم با پسرخاله‌ها نقشه‌ای برای شب طراحی کردیم!

از دَم‌دَم‌ای غروب به بهانه اینکه خوابم می‌آید رفتم خوابیدم یعنی خودم را بخواب زدم، یادم هست هر چقدر که صدایم کردند که بیا بریم امشب منزل فلانی دعوت هستیم و… انگاری که 100 سال در خواب هستم اصلاً به روی مبارکم نیاوردم و قرص و محکم خودم را به خواب زدم اما خوب یادم هست انقدر نقش بازی کردنم بد بود که موقع رفتن شنیدم که داشتند می‌گفتند امشب معلوم نیست چی کار می‌خواد بکنه!

خلاصه داستان اینکه بعد از دست به سر کردن خانواده محترم، همراه با پسرخاله‌ها برای دیدن مراسم شاه‌حسین وای حسین که چون به گوش من لهجه ترکی‌شان آشنا نبود و خیلی سریع این جمله رو هنگام بالا و پائین آوردن قمه‌ها و شمشیرهاشون می‌گفتند، به نظرم می رسید که می‌گویند شاخ‌سِی واخ‌سِی، حضور پیدا کردیم.

ازدحام چندهزار نفری مردم و دیدن چند صد نفر آدم که زنجیروار توی خیابون‌های تاریک و تنگ مراغه همگی شمشیر و قمه به دست با صدای بلند و همزمان با گفتن شاه‌حسین وای حسین شمشیر و قمه‌شون رو می‌بردند هوا و به سرعت می‌آوردند پائین باعث شده بود تا اولش جا بخورم، یکجورایی می‌ترسیدم که یکی بی‌هوا با اون شمشیر توی دستش سر منو بزنه و مثل امام حسین همینجا شهیدم بکنه! اما بعداً که یکم به جو عادت کرده بودم و ترسم ریخته بود، پسرخاله‌ام با کلی تلاش و برای اینکه جلوی من یکجورایی ضایع نشود به زعم خودش 3تا شمشیر پیدا کرده بود که بیشتر شبیه این سیخ‌کباب‌های دسته‌دار بزرگ بود تا شمشیر و قمه؛ به هر حال برای ما که خیلی شور حضور در این مراسم رو داشتیم و با کلی ترفند از دست کنترل شدید یک خانواده منضبط نظامی رها شده بودیم و می‌خواستیم خودمون رو یکجورایی بین آدم بزرگ‌ها جا بزنیم، شب خاطره‌انگیزی شد…

Read Full Post »