Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘عادات ایرانی’

دیروز به یکی از رفقا sms دادم که اگر امروز وقت داری ساعت 6 ببینمت، دل تنگ بودم، هوایش را کرده بودم خواستم یکم گپ بزنم باهاش، به یاد قدیم‌ها…

امروز صبح و بعد از 24 ساعت sms داده که ساعت 6 همدیگر را ببینیم!

Sms داده‌ام به‌ش که اون sms رو دیروز فرستادم! (دیروز دلم‌تنگ بود، دیروز هوای حوصله ابری بود، دیروز دوست داشتم با یک رفیق دَم بگیرم، دیروز…)

چیزی که می‌خواهم بگویم ربطی به ماجرای بالا ندارد، فقط نوشتم تا مطلب را از یک جایی شروع کنم…

خیلی وقت‌ها در زندگی در موقعیتی قرار می‌گیریم که دوست داریم در اون لحظه‌ای که مسئله‌ای برای ما پیش اومده یک همراه داشته باشیم که دلگرمی به ما بده و همراهی‌مون کنه، متأسفانه هر چقدر چشم انتظار می‌مونی کسی یافت «می» نشود!

شاید از همه توقعی نمی‌شه داشت اما از یک دوست خوب، یک همدم همیشگی، همسر، برادر و یا هر کسی که در زندگی آدم نقش مهمی دارد این توقع می‌رود اما متأسفانه در اون لحظه بدلیل کم توجهی اون آدم خود مسئله‌ای که برامون پیش اومده دیگر اونقدر مهم نباشه که اهمیت ندادن‌ اون شخص مورد نظر به مشکل آدم، عذاب‌آور هست!

عیار آدم‌ها رو این‌جور مواقع خوب می‌شود سنجید (و البته خود آدم را)، متأسفانه باید گفت این جور آدم‌هایی که عیار بالایی داشته باشند و بشود روی‌شان حساب باز کرد توی این دوره و زمونه اگر نگویم نسل‌شان منقرض شده اما مثل کیمیا نایاب شده‌اند. اگر خودتان از این دست آدم‌ها هستید و یا اگر دور و برتان از این آدم‌ها هست،  قدرش را بدانید که گوهری هستند که هیچ قیمتی برای‌شان متصور نیست و زمانی ارزش این گوهری برای‌تان مشخص می‌شود که می‌بینید در  گنجینه زندگی‌تان جای این گوهری خیلی خالی هست… خیلی…

متأسفانه باید صادقانه نوشت که: خیلی وقته که دیر رسیدیم…

Read Full Post »

روزي روزگاري بود كه وقتي رنجی داشتی عزيزات آه می‌کشیدند و بهت می‌گفتند:
دردت به جانم…
حالا روزگاري شده كه اگه عزیزی هم تو زندگی‌ت باقی مونده باشه! وقتی که رنجی هم داشته باشی بهت می‌گه:
دردم به جانت…!

Read Full Post »

10- 15 اردیبهشت ماه، شاید این تنها روزهایی در کل تقویم سالیانه باشد که علاقه‌مند حضور در ابر شهر دودگرفته و شلوغ کشور، تهران هستم، آن هم فقط و فقط بخاطر برگزاری نمایشگاه کتاب تهران.
ولی حکایت نمایشگاه اومدنم در این چند سال شده حکایت طلبیدن آقا (منظور امام رضا هست)، یعنی انگار تا طلبیده نشوم مجال حضور در این نمایشگاه را ندارم، ایضاً امسال که به هزار و یک دلیل امکان حضور نیست.
برای جماعت کتاب‌خوان که توصیه‌ای نیست، فقط جای بنده را هم در حض‌ی که می‌برند خالی کنند، اما برای آن قشر اعظم‌تری که به سیاق خیلی از کارهای دیگر همینجوری و به صرف دور هم بودن و جو غالب حضور پیدا می‌کنند این که، با رفتارتون لطفاً همین معدود کتاب‌خوان و عاشق کتاب را دل‌زده حضور نکنید، خیلی از این علاقه‌مندی‌هایی که در محل نمایشگاه دنبال‌ش هستید را می‌شود جایی دیگر یافت!
در ضمن جناب شکر‌اللهی (خوابگرد عزیز وبلاگستان) فراخوانی داده‌ بودند، حالا اگر کتاب‌های معرفی شده را مطالعه کردید، بد نیست در این حرکت مدنی- فرهنگی- بلاگری حضور بهم رسانید.
پی‌نوشت: البته طلایی بودن این روزها جای چند تا !!! دارد با این اوضاع دوربین‌های مداربسته، برادران و خواهران ارزشی، قیچی بزرگ و…، اما باید خوش‌بین بود و امیدوار.

Read Full Post »

خیلی هم که آدم اهل مطالعه خصوصاً کتب تاریخی، جامعه‌شناسی و… هم که نباشید و نخواهید از دلایل چرایی حال و روز ایرانی جماعت سر دربیاورید! اما در هر سن و سالی که باشید تجربه‌هایی در زندگی‌تان داشته‌اید که بواسطه قوانین حکومتی، محدودیت‌های اجتماعی، آموزه‌های دینی، فرهنگی و همچنین چهارچوب‌های خانواده جان‌تان به لب رسیده باشد و از این که برای داشتن بدیهی‌ترین چیزهایی که در جاهای دیگر دنیا یافت می‌شود و اینجا باید بقول گفتنی عمری در کف‌ش باقی بمانید، خیلی حسرت خورده‌اید؛ و با توجه به همین تجارب دست‌تان آمده هست که یک جای کار حسابی می‌لنگد و تا درست نشود، چرخ گردون همچنان برای‌مان لنگان لنگان می‌گردد.

فکر می‌کنم خلاصه‌تر از این شرایط فعلی زندگی در ایران را نمی‌شود تعریف کرد، وقتی هم می‌گویم زندگی از مدل ایرانی‌ش یعنی لای منگنه به حیات ادامه دادن اغراق نمی‌کنم، که می‌دانم خیلی‌های‌تان هم با من موافق هستید… الانم در ذهن‌تان یکجوراهایی دارید مرور می‌کنید تجربه‌های‌تان و ایضاً احساس لای منگنه بودن را…

در مورد اینکه چرا و چه شد که الان لای این منگنه قرار گرفتیم، طبعاً فکری بلند، دانشی وسیع و قلمی شیوا می‌خواهد که بنده از بابت نداشتن هر سه‌شان شرمنده شما هستم، اما به اندازه آگاهی و تجربه خودم در این سال‌هایی که زندگی کرده‌ام و در روزمره زندگی‌م می بینم همین‌قدر می‌توانم بگویم که، لای منگنه بودن از گذشته، حال و آینده حداقل نزدیک پیش‌رو از این باب هست که به اندازه‌ای که وقت و انرژی برای نالیدن از شرایط موجود و کمبودها در زندگی‌مان می‌گذاریم و در طول شبانه روز یک هجمه بزرگ از انرژی منفی بر پیکره خود، دیگران و جامعه وارد می‌کنیم، کاری دیگری انجام نمی‌دهیم… اگر فکر می‌کنید غیر از این هست، پس وقت‌تان را با ادامه خواندن مطلب تلف نکنید (جنگ اول به از صلح آخر!).

اگر هم دنبال مستاقی برای حرفم می‌گردید، یکم چشم‌ها و گوش‌های‌تان را که در طول روز کم اینور و آنور را روئیت نمي‌کند! مهار کنید و یکم روی این رفتار خود‌تان و دیگران دقیق شوید… در تاکسی، در مترو، در محل کار، در هنگام تفریح، گپ زدن و… اگر شما در جمع چند نفر ایرانی بودید و دو کلمه از تویش درآمد که می‌شد به حساب غُرغُر کردن نگذاشتش و در مرحله بعد بشود چیزی از توی‌ش درآورد که به تجربه، دانش آدم اضافه کند یعنی باید کلاه‌تان را بیاندازید هوا و خوش‌خوشان‌تان باشد که چنین آدم‌هایی را یک جایی دور هم دیده‌اید.

مطمئناً الان خیلی‌های‌تان به این بدبینی و منفی‌نگری‌م خورده می‌گیرید، اما هر چه بخواهید اسمش را بگذارید واقعیت قضیه را کتمان نمی‌شود کرد.

این صفت بارز خیلی از ایرانی‌ها در این روزها می‌باشد، متأسفانه… حالا ببینید در چنین جامعه‌ای که خیلی از آدم‌های‌ش چنین روحیه‌ای دارند چقدر اوضاع نابسمان می‌شود… انسان‌هایی که بیشتر از آنچه که به دنبال فکر کردن راجع به ریشه مشکلا‌‌ت‌شان باشند، بدنبال بالا بردن آگاهی‌شان برای این باشند که دلایل این شرایط نابسمان اقتصادی، اجتماعی، سیاسی کشورشان را دریابند، با وقت‌گذراندن و ایجاد سرگرمی‌های کاذب، توسل به قضا و قدر، تقدیر و… دمی خود را از زیر فشار شرایط بد جامعه‌شان و درک این قضیه که مسئولیتی دارند در قبال این شرایط و باید برای نسل بعد از خود شرایطی بهتر ایجاد کنند، شانه خالی می‌کنند… پر واضح هست که نباید از این که اینجا هستیم و با این شرایط دست و پنجه نرم می‌کنیم نالان… برای بهتر شدن زندگی خود‌مان، برای بهتر شدن جامعه‌مان چه تلاشی می‌کنیم، چه چیزی را حاضریم در قبال داشتن شرایط بهتر از دست بدهیم؟

وقتی از اوضاع نابسمان رانندگی در شهر می‌نالیم، از ترافیک کاذبی که هست گریزانیم اما بدتر از همه خود ما هستم که رانندگی می‌کنیم، قوانین را زیر پا می‌گذاریم! با این تفکر که اینجا ایران هست و اگر این کار را نکنی نمی‌توانی زندگی کنی! بعد هم خورده می‌گیریم که اگر فلان کار را دولت می‌کرد، اگر فلان کار را ملت می‌کردند، اینطوری نمی‌شد… در حالیکه غافل از این هستیم که دولت و ملت هم خود ما هستیم، تک تک ماهایی که داریم در این کشور زندگی می‌کنیم و با رفتارهای از روی نا آگاهی هر روز شرایط بدتری برای خود و دیگران رقم می زنیم و فشار این منگنه زندگی ایرانی را بیشتر به یکدیگر تحمیل می‌کنیم.

نه دولت، نه قوانین، هیچ کدام توانایی این را ندارند شرایط را تغییر دهند مگر زمانی که ما آگاهی‌مان را از شرایط زندگی‌مان و علل مشکلاتش بالا ببریم و درصدد رفع ایرادهای خود و انجام کار درست باشیم، فارق از این که دوربری‌های‌مان چه می‌کنند… و بواقع این تنها راه و خشت راستی هست که برای برپائی بنای یک جامعه سالم می‌توان گذاشت.

در آخر هم بنظرم این پارادوکس بزرگ زندگی ایرانی را این ما هستیم که باید برطرفش کنیم، یا مثل دیگران چشم بر واقعیت‌ها ببندیم و با لق‌لقه حرف‌های تکراری و غر زدن‌های بیهوده به این چرخه بی‌حاصل ادامه بدهیم، و یا نه بدنبال فکر درست، آگاهی بیشتر و انجام کار درست باشیم… انتخاب با خود ماست.

Read Full Post »

وقتی هوا گرم می‌شه، شکل زندگی آدم‌ها هم بالطبع عوض می‌شه، یکی از بارزترین اون‌ها نوع پوشش و تغذیه‌شون هست… زمستون رفته و لباس‌های گرم زمستونی جاشون رو به لباس‌های نازک با رنگ‌های روشن بهاری داده‌اند، دیگه از آش رشته داغ، کمتر سراغی می‌شه پیدا کرد و به جاش خوردن یک بستنی یا نوشیدنی خنک توی این گرمای هوا خیلی می‌چسبه…

این روزها لا به لای رفت و آمد توی شهر دیدن آدم‌هایی که یک دونه از این بستنی قیفی‌های چند رنگ که با پیچ و تاب زیاد مثل برج‌هایی که ساختیم، دوست داریم سر اون‌ها رو هم بکوبیم به سقف آسمون؛ چیز عادی هست.

اما صحنه خوردن این بستنی‌ها برام خیلی جالب هست، وقتی به قیافه آدم‌ها دقت می‌کنی، از ترس آب شدن بستنی و ریختنش‌ روی دست و بال، لباسا‌شون با چنان ولعی این بستنی رو هورت می‌کشن که وقتی بستنی رو تا آخر خوردن، حتی طعم بستنی که خوردن رو هم یادشون نیست… روزگار غریبیه نه!

با دیدن این صحنه‌ها یاد خیلی چیزهای دیگه در زندگی‌هامون می‌افتم یاد این هوسی که برای داشتن بیشتر و بیشتر خیلی چیزها در زندگی داریم، و با هر چه بیشتر داشتنشون در زندگی همونقدر از زندگی دور می‌شیم. انقدر که گاهی وقت‌ها یادمون می‌ره همه این‌ها برای چی هست، برای زندگی… زندگی که انقدر غرق کارهای روزمره‌مون شدیم که ازش غافل شدیم…

یادش بخیر اون بستنی قیفی‌های سفید و قهوه‌ای بقالی محله قدیم، 5 تومن می‌دادم و بعدش لیس‌هایی که به اون بستنی قیفی‌های ساده می‌زدم، آروم و با حوصله، انقدر آروم که لذت طعم‌ش هنوز که هنوزه زیر زبونم هست… و حضی که از زندگی می‌بردم…

شاید جمله‌ای که در آخر می‌نویسم بنظرتون خیلی کلیشه‌ای بیاد، اما به جرأت می‌تونم بگم تا این لحظه که دارم این مطلب رو می‌نویسم، هنوز در زندگی‌م کسی رو ندیدم که با این هوس لجام گسیخته زندگی کرده باشه و فرصت لذت بردن از زندگی‌ش رو هم داشته باشه، شما رو نمی‌دونم؟

Read Full Post »