Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘خاطرات کودکی، دنیای کودکی، مرغ‌فروش، شخصی، زندگی ایرانی‌’

کوچیک که بودم تو محله قدیمی یک ناصرآقای مرغ‌فروش داشتیم که معروف به ناصر مرغی بود! این آقا ناصر محله ما یک عادتی داشت که وقتی مرغ‌ تازه براش می‌اومد چند تا تشت بزرگ آب جلوی مغازش و در مسیر رفت و آمد عابرای پیاده می‌گذاشت و شلنگ آب رو هم توی یکی از تشت‌ها می‌گذاشت و مرغ‌ها رو می‌انداخت داخلش… منم توی همون عالم بچگی‌م فکر می‌کردم این کار رو واسه این می‌کنه که مرغ‌ها یک آبی بخورند تا وقتی می‌ده دست مشتری حسابی تمییز باشند!

اما بعدها وقتی به اقتضای زمانه و بالاتر رفتن سن و سالم وارد دنیای بزرگترها شدم و خیلی از ناراستی‌های زندگی‌شون رو یاد گرفتم، دوزاری‌م افتاد که فلسفه کار ناصر مرغی از این کار نه از روی حُسن نیت بود، بلکه از بهر پر کردن جیب مبارک‌شان بود! خلاصه که روزگاری بود کودکی… کاش همیشه در همان دنیای کودکی زندگی می‌کردیم… کاش…

Read Full Post »