Feeds:
نوشته
دیدگاه

Posts Tagged ‘اجتماعی، شخصی، زندگی ایرانی’

یک روز زندگی به روشن‌بینی بهتر از صد سال عمر در تاریکی است

(بودا)

برای مبارزه کردن نیست بلکه برای دوباره ساختن است که تلاش می کنیم… زندگی می‌کنیم… همانطوری که دلم‌مان می‌خواهد. همانطوری که دوست داریم زندگی کنیم، نه آنگونه که همیشه بهمان امر شده زندگی کنیم… اگر تابحال اینطوری نبوده از این به بعد اینگونه خواهد بود.

اگر همیشه مرگ‌، ناله و عزای عمومی برایمان ترتیب داده‌اند، از حالا انرژی، تحرک، شادی و نشاط هست. از امروز این خنده هست که محو نمی‌شود. ما زنده‌ایم و برای قدردانی از زنده بودن‌مان، زندگی می‌کنیم.

هیچ چیز حتی لحظه‌ای که گلوله سینه‌ام را می‌شکافد باعث نمی‌شود تا لبخندم محو گردد.

زندگی در روشنایی و مرگ هم در روشنایی… از همین امروز و از همین حالا شروع می‌کنیم.

Read Full Post »

نوبت کهنه فروشان درگذشت

نو فروشانیم و این بازار ماست

(مولوی)

قبل از اینکه فید و Rss و گوگل‌ریدری در کار باشد کار همیشگی‌ام بعد از آمدن بر روی اینترنت این بود که ابتدا یکسری به وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام بزنم و از نوشته‌های جدید‌شان باخبر شوم، هنوز هم همان عادت را دارم مثل خیلی‌های دیگرمان، اما به لطف گوگل‌ریدر حالا هم در زمان صرفه‌جویی می‌کنم و هم بسرعت از بروز شدن وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام باخبر می‌شوم، اما یک بدی این گوگل‌ریدر در این هست که چون لینک وبلاگ‌های بروز شده را بصورت بلد شده نشان می‌دهد با یک نگاه باخبر می‌شوی که کی نوشته و کی ننوشته… حالا می‌پرسید این کجایش بد هست وقتی آدم زمان کمتر از دست می‌دهد؟ عرض می‌کنم خدمت‌تان.

دو ماهی از انتخابات گذشته، روزهایی که هر ثانیه‌اش چون کابوسی آشفته به درازای تاریخ این سرزمین و تمام رنج‌هایش، بر تک‌تک مردمان آزاد‌اندیش و آزادی‌‌خواه ایران‌مان گذشت و همچنان گریبان‌مان را در چنگ خود دارد. انگار که گرد مرده بر سر مردمان این کهن‌بوم پاشیده‌اند.

درست است که آدمیزاد جماعت عادت می‌کند و همین که زود عادت می‌کند از خیلی آلام و دردهایش بمرور زمان می‌کاهد اما بواقع التیام بعضی از دردها سخت‌تر از آن است که با روزمرگی‌ها و گذشت زمان به این زودی‌ها راحت‌مان بگذارد. و سخت‌تر از همه اینها زمانی است که آرمان‌هایمان مورد تهدید واقع شود و موجب تباهی روزگارمان گردد.

« گذشت زمان آدمی را پیر نمی‌سازد، بلکه ترک آرمان‌ها و کمال مطلوب‌هاست که ما را فرتوت و افتاده می‌کند.»

(مک آرتور)

حالا با این اوصاف و با این خیل جامعه جوان که در این وانفسای تورم نزدیک به 30٪ و بیکاری 14٪ و هزاران گیر ریز و درشت دیگر از سوی خانواده و جامعه و همچنین خیمه‌شب‌بازی‌های انتخابات و ژانگولربازی‌های بعدش، که از پس هر کدامشان برآمدن بواقع گاو نر می‌خواهد و مرد کهن، تنها چیزی که در دستان‌ خالی‌شان باقی مانده بود همان آرمان‌هایی بود که در مخیله داشتند و انگاری چون سرابی از پیش‌رویشان رخت بربسته، آرمان و آرزویی که این روزها خیلی کمتر از دیروزهایمان شده و حسابی رنگ باخته.

بر گردم به اول نوشته‌ام، جایی که این‌روزها نوشتن خیلی سخت شده مثل خود زندگی کردن، یک آمار کوچک هم بخواهید بگیرید به همان لینک‌های بروز نشده و خاک‌خورده وبلاگ‌ها نگاهی بیاندازید، حالا  اگر من جوان ننویسم شاید هرجی نباشد (این را هم بگذارید به حساب تنبلی ذاتی‌ام نه ناامیدی‌ام) اما خیلی از قدیمی‌های وبلاگستان هم کم‌رمق و بی‌حال شده‌اند و این خوب نیست. در شرایطی که باید با زندگی کردن با دنبال کردن آرزوهای‌مان و با تزریق فعل بودن، زندگی کردن، انرژی دادن و موج مثبت فرستادن برای یکدیگر کمک کنیم تا رأی و نظر سبزمان از دل نیستی‌ها تبدیل به تمام هستی شود.

ماندن در گذشته و افسوس خوردن چاره درد مردمان این سرزمین نیست، از تمام این از دست‌دادن عزیزان‌مان، از تمام این ضجه مادران داغ‌دار و هق‌هق پدران سوگوارمان باید بگذریم و عبور کنیم اما نه با  چشمانی بسته و خموده، بلکه با سری بالا، با چشمانی باز با ذهنی هوشیار و با قلبی پرامید برای ساختن فردایی روشن بخاطر خودمان‌، فرزندان‌مان، سرزمین‌مان، ایران‌مان… ایران جاویدان‌مان.

Read Full Post »

دیشب قبل از اینکه به خونه برگردم در یکی از بوستان‌های نزدیک خونه روی نیمکتی برای چند لحظه‌ای نشستم تا هم استراحتی کنم و هم از فرصت استفاده کنم و به چند نفر از دوستانم زنگی بزنم و پی‌گیر احوالات‌شان باشم، که از بعد انتخابات با خیلی‌هاشان که روزانه smsبازی داشتم و به بهانه رد و بدل‌ شدن همین پیامک‌ها از روزگار هم خیلی بی‌خبر نمی‌ماندیم، باخبر شوم.

در قسمتی نسبتا‍ دنج از بوستان بر روی نیمکتی نشسته بودم که بعد از چند دقیقه دو تا جوان از دور ظاهر شدند که زیرچشمی من را می‌پائیدند، در حین تلفن صحبت کردن حواسم رو بیشتر جمع کردم که دچار حوادث روتین این روزها اعم از خفت‌گیری و تک‌زدن گوشی موبایلم نشوم یا حداقل اینطور به نظر برسد که آماده هر نوع واکنش احتمالی هستم.

سرم رو بالا گرفتم و به چشم‌های دو جوان برای چند لحظه‌ای زل زدم (این تکنیک تجربی هست و توصیه علمی نمی‌کنم اما کمتر آدمی هست که در شرایط معمول بیش از چند ثانیه به چشمانتان‌زل بزند… مگر اینکه طرف خیلی دیگه بیلمز باشد!!! البته ناگفته نماند امتحان کردن این روش و حواله مشتی ناگهانی پای چشم‌تان را به پای بنده نیندازید از حالا گفته باشم تا بعد شاکی نشوید)، ظاهراً نگاه نافذ‌مان جواب داد و دو جوان هر چند همچنان مشکوک اما از کنارم رد شدند و در نزدیکی‌ام بر روی نیمکتی نشستند. تلفن دوم یا سوم بود که صحبت می‌کردم خاطرم نیست دقیقاً، از یک گوشه تاریک بوستان خانمی کم سن و سال که به سیاق رایج با آرایشی نسبتاً سنگین و بقول برو بکس با تریپی تو مایه‌های فشن از دل تاریکی بیرون اومد و همزمان یکی از دو جوان که رفیقش نفهمدیم چطوری همزمان غیب شد عین فشنگ از جاش بلند شد و به استقبال خانم جوان قصه ما رفت…

اگر دوست دارید ادامه ماوقع را همانطور که در ذهن‌تان مجسم کردید و خوش‌ به حال‌تان می‌شود ادامه بدهم کور خواندید (کلاً تو ضدحال زدن من آدم ضایعی‌ام… شرمنده با کسی رودربایستی ندارم)، بله جونم برای شما بگه، آقایی که شما باشید، خانمی که شما باشید (خانم‌ها لطفاً کوتاه بیائید تو این هاگیرواگیر توقع دارید لیدیز‌فیرست رو رعایت کنم) با لب‌هایی خندان و دل‌هایی لرزان (که این قسمتش رو حدس زدم) این دو تا جوون مخصوصاً پسره وقتی تو دلشون کلی فحش دادند که من مثل« بر خرمگس معرکه لعنت» از غیب ظاهر شدم و دقیقاً روی نیمکت خاطرات و محل قرار‌شان حاضر شده‌ بودم و بعد از کلی این پا و اون‌پا کردن و تغییر چندتا نیمکت با اتمام تلفن‌های من و آزاد شدن خلوتگاه‌شان از تصرف همون «بر خرمگس معرکه لعنت» داستان ما، بخوبی و خوشی و در کنار هم دل دادند و قلوه گرفتند و اگرم این وسط چیز دیگری (نه از اون چیزهای معروف میرحسین) رد وبدل شد راوی یا همون خرمگس داستان بی‌خبر است.

در پایان هم از این که با ذهنی کنجکاو و دلی لبریز از امید به وصال برای خواندن داستانی جنایی- پلیسی از قبیل شرلوک‌هلمز و یا عشقولانه از نوع رومه و ژولیت، مرادتان حاصل نشد… بی‌خیالش می‌خواستید نخوانید (به توصیه دوستان نکات جذب مخاطب برای وبلاگ رو بخوبی رعایت می‌کنم اما بقول همشهری‌هایم… ورچپه).

نتیجه‌ اخلاقی: آهان… دیدید زود قضاوت کردید، نیتم از این همه صغری و کبری چیدن این بود که… تا شقایق هست زندگی باید کرد، خصوصاً در این روزهای کم‌حوصله‌گی‌مان. (حالا اگر همه‌اش شقایق نبود… خوب یک کاری بکنید دیگر تا اینقدر پنچر نباشید).

Read Full Post »

بیا تا به شادی دهیم و خوریم

چو گاه گذشتن بود بگذریم

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چه نازی به گنج و چه نالی ز رنج

(فردوسی)


تو این روزهای پر التهاب جامعه ایرانی که گرمای هوا و خصوصاً آلودگی هوا در شهرهای بزرگ دست به دست هم داده تا میزان کلافگی‌مون بیشتر از روزهای دیگه باشه، این وظیفه خودمون هست که با وجود تمام مشکلات تسلیم این فضای ملال‌آور نشیم و از هر بهونه‌ی کوچکی هم که شده برای تزریق روحیه نشاط و امید، و دادن انرژی به همدیگه کمک کنیم…

حالا که قطره‌های بارون تو چله تابستونی بی‌هیچ منتی مهمون کوچه و خیابون‌های شهر و روستاهای ایران شده پس قدر بدونیم و از همین، بهونه‌ها برای زندگی کردن استفاده کنیم…

ما حالا حالا‌ها باید درس زندگی کردن به هم بدیم، درس امید، چیزهایی که تو هیچ کتابی نوشته نشده اما تو قلب هر کدوم از ما حک شده…

همیشه بهونه‌ای برای زندگی هست کافیه خوب به دور و برمون نگاه کنیم.

Read Full Post »