Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for the ‘نام‌ها و یاد‌ها’ Category

احمد شاملو

تو زندگی هر کدوم از ما آدم‌ها، لحظه‌ای هست که پیوند خورده با رخدادی مهم که یک سرش ختم می‌شود به یک آدم، به یک مکان، به یک تصویر و… و این پیوند بواقع می‌شود نقطه عطفی در زندگی‌ت که ممکن است خیلی چیزها را با خودش تغییر دهد و مسیر زندگی‌ت در جهتی خلاف آنچه که تصورش را می‌کردی قرار بگیرد.

شاملو هم برای من و زندگی‌م چنین نقشی داشته است یعنی همان آدمی بود که با درگذشت‌ش و دیدن تصویری از او در یک مجله تلنگری جدی بهم خورد، یعنی شروع یکی از همان نقطه عطف‌هایی که باعث شد تا یک چیزهایی در وجودم شکل بگیرد که هنوز بعد از سال‌ها در زندگی‌م بوضوح دیده می‌شود و هر روز هم نقش‌ش پر رنگ‌تر هم می‌‌شود.

یک سال پیش هم به تفصیل در این نوشته (ا. بامداد سرزمین من) شرح این آشنائی مجدد با شاملو را در اینجا گفته بودم، اما این‌ هم بخشی از همان زیبایی‌های زندگی هست که همیشه دوست داری به بیانی نو تکرارش کنی، بواقع ادای دین و کمترین کاری هست که می‌توانی انجام‌ش دهی…

انتخاب رشته علوم تجربی و تصویر جراح قلب شدن یکی از همان سوداهای زمان جوانی بود که البته خیلی زود متوجه شدم که چقدر دنیای‌م از پزشکی دور هست… و بعد از این عریان شدن حقیقت و خلائی که در زندگی‌م ایجاد شد… یک سفر، حضور در یک مکان خاص، و دیدن یک تصویر و خواندن یک شعر از شاملو همان تلنگری بود که به من زده شد، هر چند این واقعه درست بعد از مرگ شاملو برای‌م رخ داد، اما عذاب وجدانی که با دیدن این تصویر شاملو و نشناختن‌ش دچارش شدم همان نقطه عطف بود، که حالا و بعد از چند سال می‌توانم ببینم که جای خالی اون خلأ رو چی پر کرده است.

آدمی که از شعر و ادبیات به همان مقداری که لازمه گرفتن نمره قبولی بود، به آدمی تبدیل شد که به صرافت خواندن افتاده بود، به صرافت شناختن شاملو و شاملوها، و شروع کردم به خواندن و یکی از علاقه‌مندی‌های مهم هم شد شعر… اول شعر شاملو بود و بعد شعر شاملو‌ها… شعری که باعث می‌شد تا لحظه‌ای چند دریچه‌ای دیگر در زندگی‌ به رویم باز شود و فرصتی باشد برای رها شدن از روزمره‌گی‌ها، لحظه‌ای برای سکوت و تأمل درباره آنچه که رجعت می‌دهد‌مان به روح، به یک نگرش از درون چیزها، از درون طبیعت، درون درد، درون زندگی… و همه این رجعت کردن‌ها فرصتی می‌دهد برای اندیشیدن به آنچه که چکیده حکمت و خرد هست برای اصلاح خودمان… شاملو این دریچه به زندگی را به رویم گشود و این تلنگر را به من زد، هر چند هنگامه رفتن‌ش بود و فرصتی‌هایی که هنگام حیات‌ش بود و سوخت… و من این همه را بهش بدهکارم، این ردپایی را که از خودش در زندگی من به جای گذشت، چیزی که تا به ابد مدیون‌ش هستم و خواهم بود…

دومین روز مرداد ماه، از همان روزهایی هست که هرگز فراموش‌ش نمی‌کنم، تا زمانی که شاملو را در یاد دارم… و یادش  در خاطرم جاویدان هست…

Read Full Post »

… تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می‌ترسی؟

هلیا! برای دوست داشتنِ هر نَفَس زندگی، دوست داشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیزِ نو، خراب کردن هر چیزِ کهنه را

و – برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.

(بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی)

پیش خود تکرار می‌کنی هنرمند نمی‌میرد، فقط خودش را به مردن زده است… ولی با این حال وقتی رد پای‌شان را دنبال می‌کنی خیلی دریغ‌ت می‌آید از این نبودن‌شان…

امروز دومین سالروز درگذشت نادر ابراهیمی بود. روح‌ش شاد.

Read Full Post »

پیش‌ از معرفی کتاب:

هر کدام از ما در انتخاب‌های متعددی که در زندگی برای چیزهای مختلف داریم همیشه بین این همه انتخاب یک انتخاب ویژه داریم که بیشتر باهاش همذات‌پنداری می‌کنیم، برای من هم به عنوان یک ایرانی که ادب و فرهنگ کشورم آبشخور اندیشه صدها و شایدم هزاران شاعر، عارف، حکیم و اندیشمند به نام و گمانم در طول تمدن چند هزارساله‌ش بوده، این فرصت فراهم بوده تا درکنار این همه انتخاب، یک سوگولی برای خودم کنار بگذارم؛ و شعر و اندیشه خیام همین انتخاب ویژه من مثل خیلی از ایرانی‌های دیگر بوده و هست.

رباعیات حکیم عمر خیام از چنان عمقی برخوردار هست که هر ذهن تشنه آموختن و درک کردن فلسفه چرایی هستی؟ را با خودش یک عمر همراه می‌کند، چنانکه بعد از چندین قرن اندیشه جهان‌شمول‌ش بسیاری را در این کره خاکی به کنکاش در آثار علمي و خصوصاً شعر حكيم عمر خيام نيشابوري ترغيب مي‌كند.

28 اردیبهشت‌ماه یکی دیگر از ورق‌های زرین تقویم ایرانیان و همچنین جهانیان هست، روزی که مردی پای به عرصه هستی نهاد که دستاورد زیستن‌ش مایه فخر آدمیان در طول تاریخ هست.

و اما کتاب:

نام کتاب: خیام‌ نامه (روزگار، فلسفه و شعر خیام).

تألیف: محمدرضا قنبری.

نشر: زوٌار.

قیمت: 115000 ریال (به گفته اینجا).

گزیده‌ای از متن کتاب:

امروزه به مدد ترجمه‌های فراوانی که از رباعیات وی (عمر خیام) صورت گرفته مردم دنیا با چهره‌ی انسانی، مهربان، و بزرگوار مردی را از مشرق‌زمین می‌بینند که معلم و مربی نسل‌های انسانی است. کسی که با دستانی استوار درهای امید می‌گشاید و همگان را به خیر و سعادت رهنمون می‌شود: (ص 8).

برخیز و مخور غم جهان گذران

وین یکدم عمر را به شادی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران

زمان، زمان خاموشی است. سکوت تضمین آینده‌ی توآم با آرامش است. برای حاکمان، یک بنده‌یِ مِطواع بهتر از سیصد فرزند است. (ص 29).

در حقیقت نگرانی از انواع انگ‌ها و اتهامات که در برخی از موارد می‌توانست به سرانجامی نامحمود بینجامد همواره عاملی برای پنهان نگاری خیام بوده است… (ص 48).

«… اینکه در تاریخ علم عالم، این دوره را عصر عمر خیام خوانده‌اند مبالغه یا گزاف نیست. خیام عالی‌ترین مرتبه‌ی تکامل را در این عصر حائز گشت. مثل ابن‌سینا هم طبیب و هم فیلسوف بود به علاوه در ریاضی و نجوم سرآمد عصر محسوب می‌شد…» (ص 73).

جهان خیام شاعر را می‌ستاید و به او مهر می‌ورزد نه لزوماً خیام دانشمند ریاضی و فلکی را. اما در عین حال دنیا خیام شاعری را می‌ستاید که در شعر او فلسفه‌ی هستی موج می‌زند. (ص 101).

گروهی از تعالیم پیاپی خیام در اغتنام از فرصت و آویختن به دامان شادمانی و شادخواری و بهره‌وری از لذات این جهانی وی را تابع فلسفه‌ی اپیکور یا اپیکورس یعنی فلسفه‌ی اصلت لذت دانسته‌اند و به انبوهی از سروده‌های او استشهاد کرده‌اند: (ص 165).

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و مُل است و یاران سر مست

خوش باش دمی که زندگانی این است

ولی چنان که بررسی دقیق‌تر در آثار خیام و سایر اندیشگران و عرفای ایران نشان می‌دهد، توجه به ناپایداری عالم و عشق ورزیدن به جنبه‌ی مثبت خلقت و ارزش نهادن به هر لحظه زندگی گذران آدمی، همیشه وجود داشته است، گویی که خلاصه‌ی پیام معنوی فرهنگ ایران در این زمینه این است که اگر چه لحظات زندگی به شتاب می‌گذرد و این عالم دار بی‌قراری است، هر لحظه دارای زیبایی و ارزشی تکرار ناشدنی است که باید از آن بهره‌ی کامل جست و فرصت را به معنای اصلی این کلمه معتنم شمرد. (ص 173).

خیام ورای این گفتگوها عاشق انسان، سرشت و سرنوشت اوست. بر فرجام اندوهبار او اندوهگین است. باور این فرجام برای او با حکمت آفرینش در تزاحم است اما او در عین حال فاصله‌ی میان آغاز و انجام را فرصتی برای کارهای آدمیانه، شادی‌آفرین و لذت‌بخش می‌داند… (ص 209).

در نهایت خیام انسان را شاد، آزاد و شریف می‌خواهد که تنها عشقِ برگذشته از صافی خرد و فهم عمیق از چگونگی کار جهان می‌تواند این شادی، آزادگی و شرافت را به او ارزانی دارد. از منظر خیام راه دیگری وجود ندارد. (ص 214).

در حقیقت، مرگ، دست مایه‌ی اصلی اندیشه‌ی خیام برای توجه به جوهر هستی و استفاده‌ی درست از آن درنشئه‌ی این جهانی است با حسرتی وصف ناشدنی از کوتاهی عمر و شتاب شگفت‌آور لحظه‌ها که سرنوشت مختوم آدمی و دیگر موجودات است. (ص 235).

این‌ها همه نشانگر عظمت شخصیت وجودی مردی است که هر کسی در آیینه‌ی او خودش را می‌بیند. یکی اپیکوری‌اش می‌خواند دیگری او را ولتر شرق نام می‌نهد یکی او را بر مذهب ابوالعلای معری می‌پندارد، دیگری در او به چشم اِباحی و دهری و تناسخی و مُلحد و باطنی می‌نگرد. یکی او را بودایی روش و آن دیگری لاادری مسلک و سه دیگر جبری مذهب می‌داند و یکی نیز او را در زمره‌ی انقلابیون بزرگ در دین، در اخلاق و در خرد می‌خواند. (ص 260).

رباعیات، اندوهِ خیام را از بی‌اعتباری کار جهان روایت می‌کند و تأسفی بر پایان کار آدمی که دلبستگی او را به این جهان نهایتی نیست. اندوهی شگرف که حاصل تدبر در کار گیتی و گیتی آفرین است. تدبری که از آبشخور حکمت آب می‌خورد. همان حکمتی که خیام را شایسته‌ی عنوان «حکیم» کرده است. (ص 316).

آنچه مسلم است با تحولاتی که از دویست سال پیش در اروپا پدید آمد غرب در انتظار مسافری بود که با حله‌ی شعری سرشار از فلسفه، بر برهنگی روحی و ذهنی مردمانی که با حقیقت خویش درگیر بودند لباسی درخور بپوشاند. کاری که با ترجمه‌‌ی فیتز جرالد از شعر درخشان خیام صورت پذیرفت. ترجمه‌ای که نگرش غرب را نسبت به ادبیات فارسی دگرگون کرد.

خیام برای غربیان به منزله‌ی ناجی دیگری چون عیسی مسیح (ع) بود. (ص 362).

مائیم که اصل شادی و کان غمیم

سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

آئینه زنگ خورده و جام جمیم

پی‌نوشت: شاید مطالعه کتابی مثل خیام‌نامه که به شرح حال زندگی حکیم عمر خیام می‌پردازد، تلنگری باشد برای هر کدام از ما تا افق نگاهمون به مسائل زندگی رو اصلاح کنیم و مسائل کم ارزش و زودگذر روزمره باعث نشه تا از سؤال اصلی زندگی غافل بشیم که: این آمدن و رفتن من بهر چه بود؟

Read Full Post »

اعتقادم این هست که اولین روز از دومین ماه فصل بهار که مصادف هست با روزهایی که رویش گل‌های بهاری در پهنه ایران‌زمین و خصوصاً در سرزمین شعر و ادب، شیراز همیشه دوست داشتنی که سرمستی بوی بهارنارنج‌هایش در این روزهای بهاری به این شهر دلربای ایرانی فریفتگی دوچندانی اعطا می‌کند، برای ایرانیان روز میمونی هست.

یعنی روزهایی این چنین در تقویم ایرانی که مصادف هست با زادروز میلاد انسان بزرگی که بزرگی‌ش را بواسطه اندیشه‌ش در طول تاریخ این سرزمین و حتی این گیتی جاودانه کرده است، روز بسیار مبارکی هست.

و چه سعادتی که این روز مصادف هست با بزرگداشت شیخ اجل سعدی شیرازی.

بسیار سال‌ها به سر خاک ما رود

کاین آب چشمه آید و باد صبا رود

این پنج روزه مهلت ایام آدمی

بر خاک دیگران به تکبر چرا رود

دامن‌کشان که می‌رود امروز بر زمین

فردا غبار کالبدش بر هوا رود

این است حال تن که توبینی به زیر خاک

تا جان نازنین که برآید؟ کجا رود!

بنظرم یکی از بزرگترین موهبت‌هایی که هر ایرانی در زندگی‌ش دارد و نباید از آن غافل شود و بواقع یکی از بارزترین شاخص‌های فرهنگ و تمدن ایران‌زمین نیز محسوب می‌شود، شعر است و شعر است و شعر…

شعر شاعران سخن‌ور ایران‌زمین که اندیشه و حکمت مردمان این سرزمین را در طول تاریخ با سرودن اشعار نغزشان چون میراثی بزرگ و ارزشمند برای آیندگان به یادگار گذاشته‌اند…

اندیشه و حکمتی که در کلمه به کلمه شعرشان ساری و جاری هست. فقط کافی‌ست تا یک بیت، یک رباعی، یک غزل از یکی‌ از این شاعران را بخوانی تا به عمق جانِ فلسفه و حکمت مردمان این سرزمین نگاهی گذرا بیندازی… و این یعنی شعر ایرانی، یعنی حکمت ایرانی، یعنی شعر حافظ، سعدی، مولانا، رودکی، فردوسی، خیام، سهراب، فروغ و… یعنی جایی که شعر شاعران ایران‌زمین پرچمدار اندیشه و رأی مردمان این سرزمین می‌شود…

این یعنی هر ایرانی وقتی در دست‌اندازهای زندگی‌اش قرار می گیرد، وقتی هجمه پلیدی‌ها می‌خواهند که مجال نیکو بودن را از او بگیرند، وقتی پارادوکس زندگی پر زرق و برق اما تهی از معرفت گریبانت را می‌گیرد در این که تا به کی باید درستی و نیکویی را به قیمت زندگی درویشی پاس داشت…

و اگر آرامش واقعی را در زندگی‌ت می‌طلبی، اگر به دنبال یک افق دید، یک نگاه بالاتر از ورای زندگی و روزمر‌گی‌هایش هستی تا تکیه‌گاهی باشد در این تلاطم‌های زندگی، و اگر بدنیال چرایی این آمدن و رفتن و نقش‌ت در زندگی و فلسفه‌ای که باید در زندگی بدان پایبند باشی، هستی. این زمزمه شعر هست که می‌تواند آرام جان‌ت قرار گیرد…

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آن است که نامش به نیکویی نبرند

Read Full Post »

این آخرین لحظات از آخرین روز از فروردین ماه سال 89 هست که می‌گذرد، از ابتدای سال متأسفانه این برای چندمین بار هست که خبر درگذشت یکی از هنرمندان عزیز کشور خبر اول خبرگزاری‌ها شده است. امروز هم اینچنین گذشت با خبر درگذشت حمیده خیرآبادی. هنرمندی دوست داشتنی که در حدود 60 سال فعالیت هنری بعنوان یک مادر مهربان در خیلی از فیلم‌ها و سریال‌های تلوزیونی به ایفای نقش پرداخت بدون اینکه هیچ وقت کلیشه بشود.

فکر می‌کنم چیزی که باعث می‌شود هنرمندانی از قبیل خانم حمیده خیرآبادی (نادره) در ذهن مردم ایران برای همیشه جاودانه باقی بمانند، عشقی هست که در انجام کار هنری‌شان دارند و این عشق بوضوح قابل روئیت هست. هنرمندانی از جنس حمیده خیرآبادی، کیومرث ملک‌مطیعی، رضا کرم‌رضایی ، محمود بنفشه‌خواه که متأسفانه دیگر فرصت دیدن هنرنمایی‌های اون‌ها را در عرصه هنر (سینما، تلویزیون و…) نداریم، آدم‌هایی هستند که دنیای پر زرق و برق و حواشی حرفه‌شان هیچ‌گاه باعث نشد تا اون‌ها غرق در ژست‌های هنری شده و ذات هنر را فراموش کنند… آدم‌هایی که با دیدن‌شون احساس نزدیک بودن و صمیمیت به اون‌ها داری… چیزی که برخواسته از منش زندگی کردن‌شان با مردم بود… عشق به مردم، به بیننده، به مخاطب… و این همه رمز جاودانگی‌شان بود.

از ابتدای سال که اینجا کمتر نوشته‌م همیشه مترصد این بودم تا به این موضوع اشاره‌ی بکنم و با شنیدن خبر درگذشت خانم حمیده خیرآبادی، احساس‌م این بود که باید به احترام این هنرمند دوست داشتنی و سایرینی که از ابتدای سال جاری از دست دادیم‌شان ادای احترامی کنم…

هر چند این باور همیشگی من هست که هنرمندان انسان‌های خوشبختی هستند چون جاودانگی هنر مثل یک ریسمان نامرئی این فرصت رو به اون‌ها می‌ده که تا همیشه در یادها زنده بمانند و این یعنی زندگی واقعی…

Read Full Post »

Older Posts »