Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for فوریه 2010

پیش از معرفی کتاب:

در این برهه زمانی کشور عزیزمان ایران، برای هر ایرانی (خصوصاً نسل جوان‌تر) که رویاهای خود را برای داشتن زندگی بهتر در مهاجرت به کشورهای توسعه یافته (اروپا و آمریکا و…) می‌جوید…

در این روزگاری که ناملایمات زندگی (فقر اقتصادی، فقر فرهنگی، فقر دانش و…) خیلی از ایرانی‌ها را آزار می‌دهد و سبب می‌شود تا انگیزه‌هایشان برای ساختن این سرزمین کهن کمرنگ‌تر از همیشه شده باشد…

در این دورانی که برای هر ایرانی عاشق و دلسوزِ وطن، که سودای خوب بودن و پاک زندگی کردن را در سر می‌پروراند اما بخاطر رفتارهای پرفریب، نوکرمآبانه و… که متأسفانه در خیلی از رفتارهای ایرانیان ریشه دوانده و سبب شده است تا، با راستی و پاکی زندگی کردن سخت‌تر از همیشه باشد…

مطالعه این کتاب را به هر ایرانی عاشقِ ایران که به دنبال الگویی عملی برای زندگی‌ش می‌گردد سخت توصیه می‌کنم.

پروفسور سید محمود حسابی

و اما کتاب:

نام کتاب: استاد عشق/ .Master Of Love

توضیحات: نگاهی به زندگی و تلاش‌های پرفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران.

نگارش: ایرج حسابی.

ناشر: سازمان چاپ و انتشارات.

قیمت: 29000 ریال.

از پشت جلد کتاب:

پروفسور حسابی در بازگویی روزهای بازپسین از همه می‌گویند؛ از پدر، مادربزرگ، همسر و هر کس که در گذر زندگی دستی و آغوشی به مهربانی به سویشان گشوده‌اند. از مادربزرگ خود بارها با لفظ خانم یاد می‌کنند و آن‌جا که فرزندانشان در پرسشی ناخواسته و نا به هنگام از لفظ خانم و آقا و تأکید هماره پدر می‌پرسند در پاسخ به تأکید می گویند: «خانم و آقا بودن آسان نیست، سابقه، تربیت و نجابت باید فراهم باشد. ایمان و اعتقاد از ارکان خانم و آقا بودن است، اگر خانم و آقایی به این مرتبه برسند، می‌دانند که چه کارهایی نباید انجام دهند. یا به قول حافظ آن‌قدر هست که بانگ جرس می‌آید… خانم و آقا هیچ‌گاه دروغ نمی‌گویند و در نشست و برخاست و خیلی از مسائل اجتماعی آداب لازم را رعایت می‌کنند».

گزیده‌ای از متن کتاب:

من با این که سن کمی داشتم، اما احساس می‌کردم تا چه اندازه پدر و مادرم، به یکدیگر احترام می‌گذارند. آن‌ها همیشه در حضور ما، تمام کارهای یکدیگر را تأکید می‌کردند. به خصوص، آن‌چه با همه‌ی اعتقاد و ایمانشان، انجام می‌دادند. آن‌ها می‌دانستند، که هر آن‌چه برای هم انجام می‌دهند، همراه شوق و عشق و اعتقاد است. (ص 23).

پدر به من آموختند، که حافظ انسانی والا و واقعی است، هیچ وقت تهدید نمی‌کند، وعده‌ی بی‌جا نمی‌دهد، دروغ نمی‌گوید، نمی‌ترساند، گول نمی‌زند، زور نمی‌گوید، کسی را بی‌امید رها نمی‌کند… همواره محبت می‌کند و بهترین راهنماست و… (ص 31).

وقتی پدرم قصه‌ی کودکی خودشان را، برایم تعریف می‌کردند، از ناراحتی داشت چشمانم از حدقه بیرون می‌زد، اما از خدا می‌خواستم، که به من صیر بدهد. مگر می‌شود با انسان‌های مظلوم، فهمیده و مؤدب، چنین رفتاری داشت؟ آن هم از سوی پدر! (ص 45).

انسان باید یاد بگیرد، که وقتی برایش مشکلی پیش می‌آید، از آن مشکل کمی سخت‌تر باشد، و در مقابل آن بایستد. انگلیسی‌ها در هنگام سختی‌ها و تصمیم برای انجام دادن کاری، به بچه‌هایشان می‌گویند: «As long as you can stand and see don’t give up» و معنی‌اش این است، که تا جایی که می‌توانی ببینی، و می‌توانی بایستی، مقاومت کن. من تقریباً این کار را، از کودکی  آموختم. (ص 61).

پدر آن‌قدر بردبار و با ملاحظه بودند، که حاضر نمی‌شدند، حتی اسم زجر و ناراحتی و… را بیاورند. فقط از کلمه‌ی «کمی سخت»، استفاده می‌کردند. (ص 79).

آقا بیژی، در دنیا دانسته‌های انسان، در مقایسه با آن چه نمی‌داند، خیلی ناچیز است، حیف است، وقت را تلف کنیم. آدم وقتی می‌بیند، کسانی هستند که چشم‌شان سالم است، و چیزی نمی‌خوانند، حیفش می‌آید… انسان وقتی کمی مطالعه می‌کند، تازه می‌فهمد، که چیزی نمی‌داند،… وقتی انسان چیزی می‌آموزد آن‌گاه می‌فهمد که هیچ چیزی در زندگی، ارزشی بالاتر از آموختن را ندارد، خواندن، فهمیدن، آگاه شدن، مثل یک نوع عبادت و تشکر از زحمات و دستاوردهای خداوند است. (ص 94).

به این ترتیب، برای اولین بار، با بزرگ‌ترین مرد فیزیک جهان، آلبرت اینشتین روبه‌رو شدم. از این لحظه، دیگر او استاد من بود. (ص 114).

این پیرمرد 60-70 ساله، بزرگ‌ترین و مشهورترین فیزیک‌دان جهان، در مقابل من که جوان بودم، تمام قد ایستاده، و ابراز احترام کرد. (ص 120).

صدای شن‌‌های دور باغچه خانه کودکی‌ام. صدای شن‌هایی که در چهار یا پنج‌ سالگی، با آن خیلی آشنا بودم. انگار به خود آمدم. با خودم گفتم: آیا این وظیفه‌ی من است، که در خارج بمانم، و دستم را در سفره‌ی خارجی‌ها بگذارم؟ (ص 124).

این فرصت برایم خیلی غنیمت بود. حرف‌هایم که تمام شد، شاه گفت: همه‌ی این‌ها که توضیح دادید درست، ولی بگویید ببینم این دانشگاه، به چه درد می‌خورد؟ (ص 150).

عصر یک روز سرد و غم‌انگیز پاییز است. در کنار آرامگاه پرفسور حسابی می‌نشینم. و به پشتکار و سخت‌کوشی این مرد فرزانه می‌اندیشم. به صبر و شکیبایی ایشان، در برابر ناملایمات و سختی‌ها فکر می‌کنم، و نگاهم را از سنگ ساده‌ي آرامگاهشان می‌گیرم، و به آسمان بی‌انتها نگاه می‌کنم… به افق چشم می‌دوزم، تا طلوع حسابی‌های دیگری را، نظاره‌گر باشم… (ص 158).

پی‌نوشت1: کتاب استاد عشق یکی از آخرین کتاب‌هایی هست که بعد از مدت‌ها که در لیست انتظار برای خریدن و خواندن مانده بود، به سرانجام رسید. بطور حتم هر ایرانی بعد از خواندن این کتاب و خارج شدن از بهت خواندن این همه عشق، شعور و ایثار در راه وطن و مردمان‌ش، بر خود واجب می‌بیند تا به احترام این اندیشمند فرزانه ایران‌زمین کلاه‌ از سر بر دارد. بزرگ‌مردی از تبار نیکان این سرزمین که هیچ‌گاه در زمان‌حیات‌ش (و البته همچنان پس از چند سالی که از عروج‌ش می‌گذرد) حق مطلب و آنچه که شایسته پاسداشت مقام‌ش باشد در موردش صورت نگرفته و این کتاب که به همت تنها پسر ایشان (آقای ایرج حسابی) به نگارش درآمده به مثال قطره‌ای از دریای بیکرانگی این مرد است… امید که در باب شناساندن هر چه بهتر و بیشتر اندیشه و روش زندگی این اندیشمند فرزانه کشور و بسط و توسعه اخلاق فردی و اجتماعی ایشان که بهترین الگوی عملی برای زندگی هر ایرانی می‌باشد همه ما و خصوصاً صاحبان اندیشه و قلم و هنرمندان ساعی باشند… یادش گرامی و روحش شاد.

پی‌نوشت2: نسخه‌ای که من از این کتاب مطالعه کردم مربوط به چاپ 44 این کتاب هست و نکته جالب که موجب خوشحالی مضاعفم شد این هست که در کشور کتاب‌نخوان‌ها (ایران) ظرف مدت 8 سالی که از انتشار اولین نسخه کتاب می‌گذرد، با فرض این که کتاب با همان تیراژ 5000 در هر بار چاپ‌ش به بازار روانه شده باشد، تا به حال بیش از دویست‌هزار نفر این کتاب را مطالعه کرده‌اند.

Read Full Post »

تا حالا شده وسط یک نزاع شدید لفظی و یا حتی بدتر درگیری فیزیکی، در حالیکه توان مقابله و حتی پیروزی دارید به یکباره قید غرور یا هر آنچه که اسمش را می‌گذارید بزنید و دست از ادامه مجادله بردارید!

اگر انقدر درایت داشته باشی و دنبال راه درست‌تر بگردی، اولین گام به سمت رشد  و بلوغ را برداشته‌ای…

پی‌نوشت: این رشد کردن در هر برهه‌ای از زندگی می‌تواند شروع شود و به سن وسال، سواد و یا حتی جایگاه اجتماعی افراد هیچ ارتباطی ندارد.

Read Full Post »

امروز یکی از رفقایم را پیچاندم… بله من… خودِ خودم… همینی که اینجا برای شما خیلی خوب بالای منبر می‌رود و (به قول کلاه‌قرمزی) از دوستی، عشق، صفا و صمیمت می‌نویسد… از اینکه معرفت دُر گرانی‌ست…

امروز ظهر رفت شهر خودشان (دوستم)، ظاهراً با هیئتی آمده بود تا در این چند روز تعطیلی فرصت زیارت و… داشته باشد. قرار بود قبل رفتن خیلی کوتاه هم که شده همدیگر را ببینیم.

صبح بیدار شده بودم و برنامه‌ریزی هم کرده بودم به نیت دیدنش، اما هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودم را قانع کنم که به دیدنش بروم… دنیای‌مان خیلی با هم فرق دارد، خصوصاً در این روزها که همه چی دیوانه‌وار برایم در تضاد با یک‌دیگر است! راضی نشدم تا با این قیافه‌ای که اگر در یک مَن عسل فرو کنی‌ش هنوز تلخ هست به دیدن دوستی بروم… و انقدر دمق باشم که طرف از دیدنم پشیمان شود.

چرا اعتراف کردم؟!

شاید بخاطر اینکه احساس شرمندگی کنم…

شاید بخاطر این روزهایی که خیلی کارهای کرده و ناکرده از سر گذرانده‌ام و شهامت گفتنش را نداشته‌ام روی وجدانم سنگینی می‌کند…

شاید برای اینکه یادم باشد تا انسان متعهد بودن خیلی راه دارم…

شاید برای این که اگر سر قرار قال‌م گذاشتی، یادم باشد چرا این کار را کردی…

شاید برای این که یادم باشد از حرف تا عمل فاصله بسیار است…

شاید…

شاید…

شاید…

Read Full Post »

فروغ فرخزاد (عکس از روشن نوروزی)

…سلام ای غرابت تنهائی من

اتاق را به تو تسلیم می‌کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه‌های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوٌری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده‌ترین شعله خوب می‌داند.

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیٌل

به داس‌های واژگون شده‌ی بیکار

و دانه‌های زندانی.

نگاه کن چه برفی می‌بارد…

شاید حقیقت آن دو دوست جوان بود، آن دو دوست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود

و در تنش فوران می‌کنند

فواره‌های سبز ساقه‌های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه‌ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…

(گزیده‌ای از شعر، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…/ فروغ فرخزاد)

جوهره شعر خوب اینه که توی اون لحظه‌هایی که زخم خورده روزگار هستی و دل‌ت از زمین و زمان گرفته‌ست، مثل مرهمی که بر زخم می‌گذراند عمل می‌کنه و کمک حال‌ت می‌شه تا در اون لحظه‌های سخت، باز هم امیدوار باشی به تلاش و مبارزه کردن برای زندگی…

پی‌نوشت: ترجیحم برای یادآوری نام بزرگی، روز میلادش هست تا روز درگذشت‌ش… اما وقت‌هایی هم هست که دل‌تنگی و همذات‌پنداری‌ت با اندیشه بزرگی، دست به دست هم می دهد تا این دلتنگی‌ت رو از زبان شعر آزاده زنی چون فروغ فرخزاد بیان کنی… روحش شاد.

Read Full Post »


از اونجایی که بر همگان واضح و مبرهن است که بنده آدم خوش‌قولی هستم (کسی شک داره!) پس الوعده وفا…

در پست قبلی قول معرفی یک کتاب خوب رو داده بودم، که بیشتر از این منتظرتون نمی‌گذرام. در واقع این اولین نوشته رسمی و اولین کتابی هست که به این شکل در پارادوکس معرفی می‌شود:

پیش‌ از معرفی کتاب:

من هم با این شاعر عزیز‌مان که در مورد شعر خوب می‌سراید:

… شعر خوب آن است که راهت زند

پنجه به دامان نگاهت زند

پویه دهد مرکب اندیشه را…

سخت موافق هستم، همانطور که شعر خوب باید «پویه دهد اندیشه را» این نگاه رو باید در سایر موارد نیز جستجو کرد.

وقتی شعری می‌خوانی، وقتی کتابی مطالعه می‌کنی، وقتی فیلمی نگاه می‌کنی، وقتی به تماشای یک نقاشی می‌روی، همه این دیدن، شنیدن و مطالعه کردن باید باعث این شود تا به انسان تلنگری بخورد و آغازی باشد برای اندیشیدن‌ش در مورد آنچه که تاکنون به آن، اینچنین نگاه نکرده است.

و بطور قطع آنچه که باعث می‌شود تا انسان‌ها برای پیدا کردن معانی جدید از آنچه که در پس کلمات، تصاویر و جملات یک شاعر، نویسنده، نقاش و… وجود دارد، بروند و از گیر و دار این اندیشیدن‌شان اندیشه‌ای دگر مولود شود، همه در گرو پویش اندیشه و هنر خالق اثر مورد نظر هست.

حالا که روی صحبت‌م در این نوشتار برای معرفی یک کتاب و اندیشه نویسنده‌اش است، به جرأت می‌تونم بگم خوشحال‌م از اینکه یکی از بهترین کتاب‌هایی بوده که تا بحال خوانده‌م و خوشبختانه تصادف خواندنش در این روزهای سرنوشت‌ساز و تاریخی کشور برای خود من خیلی مفید فایده واقع شده است.

وقتی در حال خواندن یک کتاب هستی همیشه با مطرح شدن سؤال‌هایی روبرو می‌شوی که به ذهنت می‌رسد و یا حتی ممکن است خود نویسنده با صراحت آن سؤال‌ها را در نوشتارش مطرح کند. وقتی ذهنت درگیر فکر کردن به سؤال‌های مطرح شده می‌شود، در مرحله بعد در پی پاسخی مستند و مستدل هستی، حالا یا نویسنده برای سؤال‌های مطرح شده پاسخی دارد و یا نه می‌گذارد تا مخاطب نوشته‌اش خود در پی جوابی درخورتأمل باشد. و بنظرم در مطالعه کتاب‌هایی از این دست این نکته‌ی خیلی مهمی هست. خصوصاً اینکه سؤال مطرح شده در قالب و یک مفهوم کلی و بزرگ، پاسخی داشته باشد که مستقیماً به سرنوشت تک‌تک افراد یک جامعه بستگی دارد.

(البته من سر قولم هستم و سعی می‌کنم تا در معرفی کتاب‌های بعدی با پیش مقدمه کوتاه‌تری یکراست به بخش معرفی کتاب بروم، که در این قسمت سعی بر این است تا در قالب چند جمله و پاراگرافی که از کتاب آورده می‌شود شما رو با حال و هوای کتاب بیشتر آشنا کنم).

و اما کتاب:

نام کتاب: جامعه‌شناسی نخبه‌ کُشی.

توضیحات: جامعه‌شناسی نخبه ‌کُشی قائم‌مقام/ امیرکبیر/ مصدق (تحلیل جامعه‌شناسی برخی از ریشه‌های تاریخی استبداد و عقب‌ماندگی در ایران).

نویسنده: علیِ رضاقلی (والا).

انتشارات (نشر): نی.

قیمت: 36000 ریال.

از پشت جلد کتاب:

» آیا تغییر و اصلاح در ساخت و بافت جوامع به دست نخبگان و از بالا انجام می‌شود یا بر اثر تحول در زمینه و بستر اجتماعی و از پایین؟

در دو سده‌ی اخیر برخی از نخبگان سیاسی ایران می‌خواسته‌اند در ساخت و بافت جامعه‌ای که بر صدر آن قرار می‌گرفته‌اند اصلاحاتی بکنند و تغییراتی دهند. گرچه اینان در وجدان تاریخی توفیقاتی به دست آوردند و نامشان به نیکی بر صفحه‌ی روزگار بر جا ماند اما خود قربانی خواست‌ها و بستر نامساعد اجتماعی شدند. نمونه‌ی بارز آن میرزا تقی خان امیرکبیر است و پیش از او میرزا ابوالقاسم قائم مقام و پس از او دکتر محمد مصدق. این سه تن نه در خواست و اراده تنها بودند و نه در نتیجه‌ای که عایدشان شد.»

گزیده‌ای از متن کتاب:

واقعیت این است که اگر کسی این نوشته را با این نام به من می‌داد و می‌گفت آیا واقعاً کاری به صورت روشمند و جامعه‌شناسانه و درخور اسم برگزیده برای عنوان کتاب انجام شده، می‌گفتم نه، ولی با کمی گذشت می‌پذیرفتم. اگر می‌گفت پس چه کاری انجام شده، می‌گفتم یک قدم برداشته شده در مسیری مشخص، و نه بیشتر. (گزارشی کوتاه).

به تمامی تلاش داشتم که دید چند عاملی را به جای تک عاملی بنشانم. می‌خواستم با این فکر که اگر امیرکبیر زنده بود یا اگر علیه مصدق کودتا نمی‌شد یا اگر فلانی سرکار بیاید چنین و چنان می‌شود به مبارزه بر خیزم و نشان دهم که ساختارهای سیاسی- اجتماعی- اقتصادی- فرهنگی تاب تحمل اصلاحات این بزرگان را نداشتند. (ص 10).

این فرهنگ، پس از تحولات صنعتی جدید، سعی و تلاش قابل توجهی در راه کسب آن نکرده است. راه‌های انحرافی را که در واقع نوعی «باژگونه خوانی» فرهنگ اقتصادی است، به صورت مبهم و گنگ، اصیل پنداشته است.

یا توکلی سردرگم به آینده‌ای که نه گذشته و نه حال آن را می‌شناسد، زمان خود را سپری نموده است. بدان سبب این شیوه را انتخاب نموده که از درگیری «عقلانی» طاقت‌فرسا با دشواری شانه خالی کند. جهان محل تلاش و سختکوشی و درگیری است… (ص 30).

امنیت قضایی- اقتصادی- سیاسی- اجتماعی، یا به عبارت دیگر حاکمیت نظم و  قانون، موجب امید به آینده و در نتیجه موجب رشد فعالیت، تلاش و خلاقیت انسان می‌گردد. این ویژگی از شرایط و لوازم ضروری هر گونه رشد و توسعه اقتصادی است. حاکمیت قانون و خود قانون، بر خلاف تصور ایرانیان، نه خریدنی است و نه وارد کردنی. قانون از نظر «تکنیکی» نسبت به روابط اجتماعی افراد «پس آینده» است. یعنی ابتدا جامعه می‌بایستی در تحول روابط متقابل خود به ضوابطی برسد و سپس این ضوابط، توسط حاکمیت سیاسی، از نظر شکلی تنظیم شود و شکل مواد قانونی به خود بگیرد. (ص 38).

واقعیت آنچه در تاریخِ جوامع صنعتی رخ داد این است که پیشرفت‌های علمیِ همراه تحولات اجتماعی و در پاره‌ای از موارد متعاقب آن مرجع رفع مشکل سرمایه‌داری قرار گرفت. در علوم انسانی رابطه تنگاتنگی بین تحولات اجتماعی و تئوری‌های علمی وجود داشت. و یکی از دلایلی که این تئوری‌ها کارایی چندانی در ایران ندارند این است که بدون توجه به قالب‌های اجتماعی آنها اقدام به انتقال علوم کرده‌اند و این مسئله در مورد نهادهای اجتماعی- سیاسی نیز صدق می‌کند. (ص 70).

حرکت‌هایی که در مجموع ایرانیان کردند، نشان از این دارد که نه استعمار را می‌شناسند و نه استقلال را، نه آزادی را و نه عدالت را. پاره‌ای اوهام مغشوش و الفاظ پر پیرایه عاطفی را به جای شناخت عقلانی گذارده‌اند.

چرا ملت ایران راهی را که پانصد سال است انتخاب کرده هنوز ادامه می‌دهد در حالی که این راه اقتصادی و این فرهنگ سیاسی- اجتماعی موجب انحطاط وی بوده است و او را به اسارت کشیده است؟ (ص 104).

امیر (امیرکبیر) به فراست دریافت که راه رهایی از چنگ غرب قوی شدن و صنعتی شدن و بی‌نیاز شدن در تمام زمینه‌هاست. وی می‌دانست که زمینه اصلی کارزار وی با غرب، ابزار نظامی نیست. معرکه اصلی، عرصه پیکار اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی است. بنابراین در تمام زمینه‌ها شروع به کار کرد. (ص 114).

اشکال کار در این است که اهل ایران زمین می‌پندارند «پیدایش صنعت موجب تحولات غرب» شده است. این تفکر ساده لوحانه اگر همین‌طور به صورت خام جایگزین شود، که شده است، نتایج مخربی برای ما به وجود می‌آورد، که آورده است…

در واقع پیدایش صنعت خود بُعدی از ابعاد تحول روابط متقابل اجتماعی- اقتصادی- فرهنگی غرب است. (ص 145).

ایرانیان در صحنه بین‌الملی زمانی خواهند توانست با تمام ابعاد عقب‌ماندگی مبارزه کنند که با یکی از چهره‌های مهم عقب‌ ماندگی که همین نوع «مبارزه سیاسی» است مبارزه کنند. (ص 154).

تخصص به صورت امروزی آن ویژگی جوامع صنعتی است. به علت تنوع و تقسیم کارِ تخصصی و تقسیم کار اجتماعی جوامع صنعتی، امروز کارها به شدت از فرهنگ کارهای «همه فن حریفیِ» جوامع سنتی فاصله گرفته است. (ص 195).

(مصدق) بسیار سعی می‌کرد که مردم را از انفعال نسبت به مسائل اجتماعی دور کرده و آنها را در «امر اجتماعی مربوط به حیات جمعی» ورزیده نماید و می‌گفت «گریز از آزادی» شیوه مرضیه استبداد است، یعنی باعث رشد مستبدِ خودکامه می‌شود. (ص 205).

امروز مبارزه بزرگی را ملت ایران شروع کرده است که هیچ‌کس از بابت آن غافل نیست، البته این‌گونه جنبش‌های اجتماعی باید در مقابل هر گونه محرومیت، ایستادگی و در برابر آن آماده باشد و هیچ مبارزه‌ای هر قدر کوچک و ناچیز باشد به آسانی به نتیجه نمی‌رسد. تا رنج نبریم گنج میسر نمی‌شود و در این راه سعی ناکرده به جایی نتوان رسید. (ص 214).

پی‌نوشت1: امیدوارم با نوشتن گزیده‌هایی از این کتاب خوب (هر چند صراحت لهجه نویسنده کتاب در منعکس کردن واقعیت جامعه ایرانی چندان به مزاج‌مان خوش نیاید)، انگیزه خواندن کتاب را در شما فراهم کرده باشد.

پی‌نوشت2: اگر هنوز مردد هستید در خوندن این کتاب! اینو اضافه کنم که من چاپ سی‌ام این کتاب رو مطالعه کردم.

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »