Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for فوریه 2010

دقیقاً خاطرم نیست سال پیش بود یا سال قبل‌ترش، حد فاصل همین روزهای ولنتاین و سپندارمذگان بودیم و همچنان تب کِش و قُوس بر سر اینکه ایرانی‌ها باید کدام روز را بعنوان روز عشق و دوستی گرامی بدارند، میان طرفداران هر دو نظریه حسابی داغ بود.

از یکطرف طرفداران روز ولنتاین معتقد بودند روز 14 فوریه مصادف با 25 (یا 26) بهمن‌ماه، ایرانی‌ها نیز باید همراه با سایر شهروندان جامعه جهانی این روز را گرامی بدارند، از طرف دیگر علاقه‌مندان به بزرگداشت آئین‌های ملی ایران‌زمین به استناد اینکه در فرهنگ خودمان جشن سپندارمذگان (اسپندارمذگان) که مصادف با 5 اسفندماه هست، و روز پاسداشت زن، زمین و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی هست؛ و ریشه‌ای دیرین در فرهنگ این آب و خاک دارد را باید پاسداشت.

در این مورد، خودم همیشه فکر می کردم این که دعوا کردن ندارد هر دو روز را گرامی‌ می‌داریم، کسی از شاد بودن در این کشور غم‌زده که سالی 12 ماه‌ش مجلس ختم یکی‌ست بدش نمی‌آید… تا اینکه توی وبگردی‌هایم چشم‌م افتاد به طرح یکی از بچه‌های بلاگر که با استفاده از خلاقیتش و بهره‌گیری از اصل تساهل و تسامح ( که آن روزها در ادبیات سیاسی جامعه باب روز بود) بخوبی این مشکل را حل کرده بود. به این شرح که حدفاصل این دو مناسبت که بهانه‌ش عشق و دوستی و محبت کردن به یکدیگر هست را دهه عشق نامگذاری کنیم، تا هم فرصتی به این جامعه غم‌زده برای شادی بیشتر داده شود و هم اختلاف رأی دو طرف ماجرا ختم بخیر و دوستی شود، بنظرم طرح خیلی خوبی بود و هست.

پی‌نوشت 1: توی متن اشاره‌ای به این مجالس ختم و اینها شد، یاد این مجلس بزرگداشت شهید مغنیه افتادم که چند وقت پیش در سمیای ج.ا هی برایش چپ و راست تبلیغ می‌شد. خیلی نوبرانه‌ست، ج.ا پیرو سیاست‌هایش خلاقیت بخرج داده از شهدای وطنی گذشته و به برادران ارزشی کشورهای دوست و برادرش هم می‌پردازد. امیدوارم اینقدر که ج.ا برای مغنیه و مغنیه‌ها سینه چاک می‌دهد و پول بیت‌المال‌مان را خرج‌ بزرگداشت‌شان می‌کند، همانقدر هم هموطنان‌ش به فکرش باشند که بعید می‌دانم چنین باشد. ناراحتی‌م بخاطر این همه بزرگانی‌ست که در کنج عزلت و سکوت خبری یک عمر به این میهن و مردمانش خدمت کردند و می‌کنند و دریغ از سر سوزنی توجه، هر چند باورم این است که بزرگی این انسان‌ها (هموطن و غیر هم ندارد) در همین مسلک درویشی‌شان هست که برای نام و نان نیست، همه از روی عشق‌ست و عشق…

پی‌نوشت 2: نکته بعد هم در مورد طرح خلاقانه این دوست بلاگر بود که هر چه گشتم تصویرش را نیافتم، اگر پیدا کردم می‌گذارم همین‌جا.

Read Full Post »

چند روز پیش جناب جامی عزیز در سیبستان‌شان نوشته‌ای منتشر کردند، از آن دست نوشته‌هایی که جان کلام هست، با منطقی که در خور نویسنده‌ا‌ش است و بیانگر آنچه که مردم ایران با دل و جان‌شان آن را می‌خواهند. و همه‌ش در یک چیزی خلاصه می‌شود زندگی… زندگی … و باز هم زندگی…

چیزی که برخاسته از فرهنگ دیرینه این سرزمین کهن هست و ایرانیان با هر آنچه که در تضاد با جوهره شادباشی و طروات زندگی‌شان بوده، لاجرم به مقابله با آن برخواسته‌‌اند… و حالا بعد از 30 سال این بغض فرو خورده ترکیده است و سیل اشکی که از فراق حسرت زندگی نکردن بر گونه مردمان این سرزمین ‌جاری شده است.

حالا همین زندگی کردن را در نظر بگیرید که در این 30 سال ج.ا همه ایرانی‌ها در حسرت زندگی نکردن مانده‌اند (البته طبیعتاً بی‌عدالتی اینجا هم یقه اقلیت‌های مذهبی و قومی را گرفته و رنج بیشتری در این زمینه کشیده‌اند). همه ما هم در این سال‌ها کم خون‌دل نخوردیم بخاطر این محدودیت‌ها، نسل قبل من بیشتر، نسل من کمتر و نسل بعد از من که حالا خواهرزاده‌هایم می‌شوند کمتر، چون پله‌ به پله تلاش نسل‌های سوخته این سال‌ها در باز کردن فضا و گرفتن امتیازها بیشتر از قبلی‌ها بوده و این زمینه جسارت بیشتری در نسل بعدی برای ابراز خواسته‌ به حق خود و دیگران بوده یعنی موهبت زندگی‌ای که ازشان دریغ شده است.

اوضاع الان هم برخواسته از همین اصل زندگی کردن در یک محیط امن و  آزادانه است که از لایه‌های زیرین به سطح آمده و هر روز هم ابعادش گسترده‌تر می‌شود چون اینجا دیگه بحث طبقه، دسته، گروه، قوم، یا جناحی در کار نیست، بلکه اساس‌ش بر یک محوری که برای انسان‌ها شرط بقا هست می‌باشد، آن هم زندگی است.

یک گریزی هم بزنم به خلاقیت این نسل جوان‌تر که در پیدا کردن راه حل برای خلاصی از محدودیت‌های گاهاً خرکی اجتماع، خوب راه گریز را بلدند… این یکی که رسماً فک من را پائین آورد.

موضوع از این قرار است که توی این چند روز تعطیلی خواهرم همراه با خواهرزاده‌ام آمده بودند منزل پدری، در حین گپ زدن با خواهرزاده‌ام از اوضاع و احوال این روزهایش به این نکته اشاره کرد.

طبق روال مدارس ایران که به سرتا پای ظاهر دانش‌آموز (خصوصاً دخترخانم‌ها) گیر می‌دهند، به این مسئله ابرو برداشتن در مدرسه‌شان اشاره کرد که حسابی گیر می‌دهند به‌ِشان(ظاهراً متولیان امر در مدارس ج.ا در کره مریخ زندگی می‌کنند که از حال و روز روابط بین نوجوان‌ها‌ و جوان‌ها و مطالبات‌شان از زندگی‌ و وضعیت ظاهری در شهری مثل تهران کلاً بی‌خبرند)، حالا راه حل برای عبور از گیرهای هر روزه متولیان امور تربیتی!!! مدرسه، مدل موی‌شان هست که مثل باقلوا این مشکل را در محیط مدرسه و بعضاً خانه حل کرده و راه‌گشای‌شان در جامعه هست. مدل مویی که من بهش می گویم علی‌بابایی (بگمانم اسم اصلی مدل هم همین هست)، که موها به یک طرف و روی صورت می‌خوابد، حالا همه ابتکار در همین سمت خوابیدن مو روی صورت هست، یعنی ابرو برداشته شده در زمان مدرسه زیر همین موها مخفی هست و ابرو دیگر به متولیان امر می‌قبولاند که دانش‌آموز‌تان خیلی بچه + هست و به رهنمودهای شما حسابی پایبند است، اما بعد از مدرسه و در ساعات دیگر خواب مو به سمت دیگر صورت می‌رود و ابروی تمیز شده، سیمای جدید را نشان می‌دهد.

بعد از شنیدن این راه‌حل که به نظرم به عقل جن هم نمی‌رسد مگر این نوجوان‌های تُخس، کلی خندیدم… البته با نکات تربیتی‌ش کاری ندارم یعنی صلاحیت صحبت کردن در موردش را ندارم که در این سن و سال خوب هست یا نه، اما این را خوب می‌دانم وقتی یک چیزی را خیلی بخواهی در مشتت محکم نگه داری به هر شکل از لای دستت بیرون می‌پرد.

Read Full Post »

حاضرم روی این موضوع شرط ببندم که 99٪ عشاق امروزی در این آزمون رد می‌شوند…

سر شبی اومدم منزل، هوای بیرون سرد و بارانی بود، خانم مادر هم در خانه تنها بودند. خانم مادر زحمت ریختن دو تا چای دیشلمه را کشیدند… جای‌تان خالی من هم یک قطعه شکلات  مغزدار را دو قسمت کردم، یک قسمتش را خودم برداشتم یک قسمتش را هم برای خانم مادر گذاشتم تا با چای‌شان نوش جان کنند.

چند ساعت بعد… کنار استکان مخصوص آقای پدر نیمی از تکه شکلاتی را که برای خانم مادر گذاشته بودم دیدم!

نتیجه‌گیری: با این که آقای پدر در منزل نبودند اما خانم مادر به یادش بود و سهم شکلات‌ش را با همسرش تقسیم کرد… حالا چندتا از این عشق‌ها توی این دوره و زمونه سراغ دارید؟!

Read Full Post »

بهترین کلمه‌ای که در زبان مادری‌م یاد گرفتم این هست،

« آ ز ا د ی «

هر انسانی در زبان مادری‌ش کلماتی را یاد می‌گیرد برای ارتباط با دیگران، در چهارچوب قراردادهای جغرافیای زندگی‌ش. خیلی از کلمات هم هستند که تنها در یک محل و در یک زبان معنی پیدا می‌کنند و سخت هست تعمیم دادنشان به کلمه‌ای مشابه در زبانی دیگر، اما بعضی کلمات هستند که درست است که مثل کلمه‌های دیگر تنها یک کلمه متشکل از چند حرف هستند، اما در پَس‌ خود دنیایی از حروف، کلمات، جملات، معانی، مکتب‌ها و در نهایت قاموس زندگی را حمل می‌کنند؛

و آزادی یکی از این معدود کلمات هست…

کلمه‌ای زیبا و حُر که ذاتش بخوبی با معنی‌ش درآمیخته و فراتر از محدودیت‌های زبان مادری در هر منطقه و جغرافیایی از ازل تا به ابد باقی‌ست، جاودان همچون آزادی…

پی‌نوشت: به بهانه 21 ماه فوریه، روز جهانی پاسداشت زبان مادری… بنظرم می‌آید هر ایرانی خیلی مدیون این زبان مادری‌ش هست.

Read Full Post »

شب از نیمه گذشته، چند دقیقه‌ای هست که وارد اولین روز اسفند ماه سال 1388 شدیم، سالی که…

هوای بیرون بیش از اینکه سرد باشه، خنک هست… بارون بند اومده، همه جا خیس شده، و لطافت و خناکی هوا آدم رو سَرمست می‌کنه… همه جا سکوت هست… سکوت هست… سکوت…

تو خلوت خودم به روال معمول تنهائی‌ام، موسیقی گوش می‌کنم و مطالعه… همراه با موسیقی متن مصاحیه‌ای که محمد صفریان از روزآنلاین با عکاس ایتالیایی «پیترو مستورزو»  که برنده جایزه بهترین عکس خبری امسال جهان، بدلیل گرفتن عکس از چند خانم ایرانی بر بالای پشت‌بام در حال الله‌اکبر گفتن پس از انتخابات ایران، شده است را می‌خوانم…

چند روزی می‌شه که به بهانه‌ی گوش دادن به یک آهنگ یاد تصنیف به یاد ماندنی تا بهار دلنشین اثر به یاد ماندنی استاد بنان افتادم و در جستجویی که در بین فایل‌های کامپیوتر انجام دادم به یک آلبوم به نام بهمن رسیدم که موسیقی بی‌کلام چند تا از زیباترین و خاطره‌انگیزترین آهنگ‌های ایرانی هست، از جمله تصنیف زیبای نوبهار آرزو که بنظرم در بین آهنگ‌های این آلبوم بی‌نظیر هست.

در لابه‌لای گفتگوی صفریان با مستورزو، و در پاسخ به بعضی از سؤالات صفریان این عکاس ایتالیایی جملات جالبی می‌گه. وقتی ازش پرسیده می‌شه که:

– وقتی ایران واقعی را دیدید، چه فرقی بین تصاویر ذهنی شما و ایران واقعی پیدا کردید؟

اینطور پاسخ می‌ده:

–  … شاید اولین چیزی که توجه من را جلب کرد فرق زیاد میان زندگی اجتماعی و زندگی خصوصی مردم بود. یک فرق وحشتناکی این وسط بود. مردم در خیابان یه جور دیگه بودند. انگار می‌ترسیدند. نمی‌دانم. اما به نظر من شناختن شخصیت واقعی یک ایرانی، کار خیلی سختی است. مخصوصاً زن‌های ایرانی که آزادی‌های طبیعی انسانی را هم نداشتند و در خیابون به کل یکی دیگر می‌شدند. با تمام این حرف‌ها وقتی وارد خانه ایرانی‌ها شدم، یک ایران دیگر را کشف کردم. ایرانی شاد. ایرانی در پی آزادی. غذا و موسیقی خوب. یک فرهنگ خاصی در خانه‌ها حاکم بود. قدمتش را می‌توانستی حس کنی. ایرانی‌ها غربی نشده بودند. نمی‌خواستن هم که غربی بشوند. فرهنگ خاص خودشون را داشتند. این طور خلاصه کنم که مردم در زندگی اجتماعی افسرده و غمگین بودند و در خانه‌ها شاد و خوشحال…

از روزی که این آهنگ بر روی سیستم کاشف به عمل اومده، انتخاب اولم برای گوش دادن به موسیقی در این خلوت‌های شبانگاهی هست… این آهنگ بنظرم یک پارادوکس واقعی هست، ابتدای آهنگ با صدای ملایم گیتار و پیانو شروع می‌شه و بعد با یک ضرب پائین و سوز جانکاه تک‌نوازی تار آغاز می‌شه و انگاری همه غم‌های عالم با آغاز این نوا روی سینه آدم گذاشته می‌شه…

و در پایان گفتگوی‌شان، صفریان از مستورزو می‌خواهد تا خلاصه‌‌ای از آنچه که آن‌روزها در ایران دیده است، بگوید. و مستورزو در جملات پایانی‌ش درباره آن‌روزها اینچنین می‌گوید:

… حوادث آن روزهای ایران اینقدر پرشور و پرهیجان بود که من به کل با آنها درگیر شده بودم… برای ذهن غربی من قابل باور نبود، که چطور امکان دارد در کشوری این همه آدم مخالف یک دولت باشند و آن دولت همچنان سر کار باشد. در روزهای قبل از انتخابات، من دریایی از آدم با نشانه‌های سبز می‌دیدم که همه طرفدار اصلاح‌طلب‌ها بودند. در تهران که وضعیت این طور بود. من البته شیراز و اصفهان هم رفتم، آنجا هم غالب مردم سبز بودند. همه هم رفتند و رأی دادند.

… بعدش هم که اعتراض‌ها شروع شد. من دیدم که مردم با راه‌های مسالمت‌آمیز اعتراض می‌کردند و در مقابل، حکومت با خشونت مطلق جواب می‌داد. کشت و کشتارهای بعد از انتخابات، واقعاً مردم را عصبانی و دلسرد کرده بود، اما آنها باز هم سعی می‌کردند در خیابان عصبانیت‌شان را کنترل کنند، با هم که صحبت می‌کردند، همدیگر را به آرامش دعوت می‌کردند… لحظاتی واقعاً تاریخی بود و بیشتر از هر صدای دیگری، صدای تغییر به گوش می رسید…

درست درجایی که نوای تار حُزن‌انگیز‌تر از همیشه ادامه پیدا می‌کنه و با خودت فکر می‌کنی که این نوا تا ابدیت ادامه داره… نوای محزون تار به یکباره محو و محوتر می‌شه و بعد به همون آرامی که صدای گیتار و پیانو از صحنه خارج شده بود، باز می‌گردن و وارد یک فضای تازه می‌شوی… ریتم آهنگ همراه با صدای گیتار و پیانو و البته تار، همچنان که بلند و بلندتر می‌شه، شاد و شادتر هم می‌شه… و در پایان این حس امید و روشنی هست که در وجودت تبلور پیدا می‌کنه…

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »