Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2010

هم یکم فوتبال‌نوشت خونم کم شده بود، هم بساط گیربازار اینجا کمرنگ‌تر هست، لذا ما هم دیواری کوتاه‌تر از جماعت فوتبالی گیر نیاوردیم و از اون‌ها نوشتیم.

پرسپولیس و شهریارش

ششمین پیروزی تیم پرسپولیس با علی دایی در آخرین بازی و در جام‌حذفی مقابل تیم خوب دسته دومی آلومینیوم اراک بدست اومد. کریم باقری کاپیتان 36 پرسپولیس مثل قالی کرمون، هر روزی که سن‌ش بالاتر می‌ره به کیفیت بازی‌ش هم اضافه‌تر می‌شه، با زدن دو گل باز هم درخشید. فعلاً پرسپولیس مثل تراختور همه تیم‌ها رو از پیش‌رو بر می‌داره، تا ببینیم نوار این پیروزی‌ها تا کجا ادامه داره…

جادوگر وارد می‌شود

بقول عادل فردوسی‌پور، ما علی کریمی رو خیلی دوست داریم و خیلی خوشحال می‌شیم که بازی اون رو ببینیم، اما بقول خداداد عزیزی، من اگه جای کریمی بودم به تیم ملی برنمی‌گشتم.

مطمئناً همه فوتبال‌دوستان از دیدن پیراهن تیم ملی بر تن علی کریمی خیلی خوشحال می‌شوند، اما کاش توی این مقطع به تیم ملی بر نمی‌گشت! حالا اگرم دستور از بالا رسیده، ایرادی ندارد، اما هنوزم شماره 8 ایران، برای ما همون جادوگر دوست داشتنی بوده، هست و خواهد بود.

افشین امپقاطوق

احتمالاً اگه یک ایرانی نسل دومی که در فرانسه به دنیا اومده و از اوضاع ایران خبر نداشته باشه و بخواد افشین قطبی رو تشویق کنه اینطوری تشویقش می‌کنه «افشین امپقاطوق»، هر چند من با تلفظ حرف «ر» مشکلی ندارم اما خواستم یکم حرص‌م رو خالی کنم… چقدر فاصله محبوب بودن و مغضوب شدن نزدیک هست! لیست جدید تیم ملی و دست به دامان یاغی‌های تیم ملی شدن هم نکات جالبی بود، اما فقط جادوگر به این دعوت لبیک گفت، باقری دیگه حوصله منتر رقصونی جماعت رو نداره، اما این وسط کعبی بدجوری سوخت! حالا باید از قطبی پرسید: کو اون همه عشق، صفا، صمیمت؟!!

بازم جان تری ضایع شد!

خیلی فرق نمی‌کنه که تو ایران زندگی کرده باشی تا مفهوم غیرت رو بدونی، یا نه در ممالک خارجه. حتی همون خارجکی‌هایی که اینجا متهم به بی‌غیرتی هستند (به زعم جماعت ارزشی)، انقدر رگ دارند که جلوی یک  آدم بی‌معرفت و رذل دربیایند. صحنه دست ندادن وین بریج با جان تری در ابتدای بازی چلسی و منچستر سیتی و تشویق وین بریج هنگام تعویض شدن از سوی تماشگران تیم چلسی، از اون صحنه‌های به یاد ماندنی فوتبال بود تا امثال برادر جان تری متوجه باشند تِر زدن بعضی جاها انقدر گرون تموم می‌شه که لکه ننگ‌ش رو تا آخر عمر نمی‌شه با هیچ چیزی پاک‌ کرد.

تام و جری در لالیگا

داستان تام و جری رو تجسم کنید، تعقیب و گریز همیشگی، جدالی ابدی برای مرگ و زندگی، کینه‌ای فراموش نشدنی، شاید همه چی توی کارتون تام و جری، این موش زرنگ و گربه ناقلا انقدر سیاه و تلخ نیست اما فلسفه‌ش همین هست. حالا حکایت مردان کاتالان و شاهزاده‌های مادریدی، تجلی همین نمادهاست. رقابت شونه به شونه این دو تیم از نخستین هفته بازی‌های این فصل جذاب‌تر از همیشه دنبال شده، بردهای خیرکننده و پرگل رئال‌مادرید توأم با بازی درخشان فوق‌ستاره‌های این تیم در هفته‌های اخیر باعث شده تا فشار مضاعفی بر اسطوره‌های کاتالانی وارد بشه، حذف از جام حذفی، تزلزل در رقابت‌های چمپیونز لیگ اروپا، افت کیفیت بازی‌ بارسایی‌ها از نشانه‌های بارز افت مردان بندر بارسلون هست اما اونها همچنان با تمام مشکلات یکه تاز لالیگا هستند و شانس اول فتح جام باشگاه‌های اروپا، اما قبل از همه اون‌ها آزمون بزرگ بازی برگشت اِل‌کلاسیکوست که تکلیف همه‌ چی رو مشخص خواهد کرد فرار از دست رئال و قهرمانی یا شکست و پایان یک رویا؟



Advertisements

Read Full Post »

کوچیک که بودم تو محله قدیمی یک ناصرآقای مرغ‌فروش داشتیم که معروف به ناصر مرغی بود! این آقا ناصر محله ما یک عادتی داشت که وقتی مرغ‌ تازه براش می‌اومد چند تا تشت بزرگ آب جلوی مغازش و در مسیر رفت و آمد عابرای پیاده می‌گذاشت و شلنگ آب رو هم توی یکی از تشت‌ها می‌گذاشت و مرغ‌ها رو می‌انداخت داخلش… منم توی همون عالم بچگی‌م فکر می‌کردم این کار رو واسه این می‌کنه که مرغ‌ها یک آبی بخورند تا وقتی می‌ده دست مشتری حسابی تمییز باشند!

اما بعدها وقتی به اقتضای زمانه و بالاتر رفتن سن و سالم وارد دنیای بزرگترها شدم و خیلی از ناراستی‌های زندگی‌شون رو یاد گرفتم، دوزاری‌م افتاد که فلسفه کار ناصر مرغی از این کار نه از روی حُسن نیت بود، بلکه از بهر پر کردن جیب مبارک‌شان بود! خلاصه که روزگاری بود کودکی… کاش همیشه در همان دنیای کودکی زندگی می‌کردیم… کاش…

Read Full Post »

یکی از سرگرمی‌های اینروزهام در اوقات فراغت سرگرم شدن با این بازی Maze موبایلم هست. نمی‌دونم چرا در این سال‌های کار کردن با کامپیوتر و موبایل هیچ‌وقت مثل خیلی‌ها علاقه‌مند به انواع و اقسام گیم‌ها (بازی‌ها) زرق و برق‌دار نشدم، اما از چند وقت پیش این Maze جمع و جور و ساده بدجور معتادم کرده، بالاخره بعد از مدت‌ها مقاومتم شکست!

به احتمال زیاد تا به حال تجربه یکبار گذراندن این نقطه سفید رنگ ریزه میزه از بین پیچ و خم خطوط مشکی ساده‌ای که مثل یک هزار تو بین تو و اون نقطه سیاه رنگ کوچولو که در سمت راست و پائین صفحه بازی بعنوان هدف غائی هست، را داشته‌اید.

یک چیزی که در این بازی Maze هست و برام خیلی جالبه تنوع زیاد مسیرهایی هست که در هر بار بازی کردن در اختیارت قرار می‌گیره خیلی شبیه همین روزها و روزمرگی‌های خودمون هست… مثل خیلی از مسیرهایی که برای رسیدن به هدف‌هامون در زندگی طی می‌کنیم و همیشه یک چیزی به اسم زمان هست که سایه به سایه مثل همون نقطه کوچولو سیاه رنگ اما پر هیبت که از ترس خورده نشدن توسط اون تمام فکر و انرژی‌ت رو می‌گذاری تا زودتر از اون خودت رو به هدف برسونی… بعضی وقت‌ها مسیر رو از اول اشتباه می‌ری و… بعضی وقت‌ها تا نیمه نرفتی و… بعضی وقت‌ها به موقع می‌رسی… و بعضی وقت‌ها هم انقدر ذهنت درگیر پیچیدگی‌های مسیر می‌شه که از مسیر سر راست غافل می‌شی، در حالیکه مسیر درست و ساده مثل یک اتوبان 6 بانده روبروت هست… خلاصه خیلی این Maze شبیه زندگی و مسیرهایی هست که داریم اون‌ها رو طی می‌کنیم، اما شاید تفاوت Maze و زندگی واقعی در این هست که اینجا توی زندگی واقعی نه Pauseی هست که با فشردنش فرصت مرور مسیر رو داشته باشی و نه حتی فرصتی هست تا بعضی مسیرها رو بعد از یکبار طی کردن و نرسیدن، بتونی دوباره بری. اینجا توی زندگی واقعی باید مثل آهن باشی تا نشکننت و مثل آب جاری و منعطف باشی تا توی هر مسیری که قرار گرفتی راه‌ت رو پیدا کنی… و البته صدهابار هوشیارتر بود.

Read Full Post »

از قدیم گفته‌اند: سری که درد نمی‌کند دستمال بستن نمی‌خواهد! حالا اوقات امروز ما اًلکی اًلکی شد نمونه همین مَثَل… خودمان را هُل دادیم وسط بحث بی‌سر و تَه با یک جماعت کاملاً بیلمز… یعنی در واقع گول دَک و پُزشان را خوردیم فکر کردیم می‌شود از باب مباحثه اوقاتی گذراند، نگو بیل داده‌ام دست‌شان تا قبرم را بکنند… خلاصه بد اوضاعی بود آقا، خداوند گرگ بیابان را هم طرف این آدم‌ها نکند که کم از قوم اعجوج و معجوج نداشتند!

حالا از بد اتفاق جایی گیر کرده بودیم که راه گریزی هم نبود. ما بحث را بي‌خیال شدیم چون دیدم از تَهِ‌ش چیزی عایدمان نمی‌شود و ادامه گفتمان می‌شود آب در هاون کوبیدن! اما جماعت بی‌خیال نبودن… خلاصه که با یک مغز ورم کرده از کلی اراجیف بابت اعتقادات آدم‌هایی که به حرف خودشان هم معتقد نیستند، این بار جستیم تا یاد بگیرم جلوی این زبان سرخ را بگیرم که سر سبز می‌دهد بر باد!

Read Full Post »

چهارشنبه‌سوری نزدیک هست!

سه روز پیش، از شبکه بی‌بی‌سی پرشین، بعد از حدود 8 ماه تصاویری دردآور از حمله به کوی دانشگاه تهران پخش می‌شود!

دو روز گذشته هم به یکباره خبر دستگیری عبدالمالک ریگی رئیس گروهک جندا… تیتر یک خبرها می‌شود و پخش تصاویری مشمئزکننده از خشونت‌های این گروه از رسانه ج.ا!

اگر فیلم Crash (تصادف) را دیده باشید، در ابتدا هیچ ارتباطی بین وقایع نیست اما در انتهای فیلم، ربط وقایع را خوب می شود درک کرد.

شطرنج سیاست است آقا… و جنگ بین پادشاهان تاریکی با قدرت هر چه تمام‌تر ادامه دارد.

Read Full Post »

دقیقاً خاطرم نیست سال پیش بود یا سال قبل‌ترش، حد فاصل همین روزهای ولنتاین و سپندارمذگان بودیم و همچنان تب کِش و قُوس بر سر اینکه ایرانی‌ها باید کدام روز را بعنوان روز عشق و دوستی گرامی بدارند، میان طرفداران هر دو نظریه حسابی داغ بود.

از یکطرف طرفداران روز ولنتاین معتقد بودند روز 14 فوریه مصادف با 25 (یا 26) بهمن‌ماه، ایرانی‌ها نیز باید همراه با سایر شهروندان جامعه جهانی این روز را گرامی بدارند، از طرف دیگر علاقه‌مندان به بزرگداشت آئین‌های ملی ایران‌زمین به استناد اینکه در فرهنگ خودمان جشن سپندارمذگان (اسپندارمذگان) که مصادف با 5 اسفندماه هست، و روز پاسداشت زن، زمین و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی هست؛ و ریشه‌ای دیرین در فرهنگ این آب و خاک دارد را باید پاسداشت.

در این مورد، خودم همیشه فکر می کردم این که دعوا کردن ندارد هر دو روز را گرامی‌ می‌داریم، کسی از شاد بودن در این کشور غم‌زده که سالی 12 ماه‌ش مجلس ختم یکی‌ست بدش نمی‌آید… تا اینکه توی وبگردی‌هایم چشم‌م افتاد به طرح یکی از بچه‌های بلاگر که با استفاده از خلاقیتش و بهره‌گیری از اصل تساهل و تسامح ( که آن روزها در ادبیات سیاسی جامعه باب روز بود) بخوبی این مشکل را حل کرده بود. به این شرح که حدفاصل این دو مناسبت که بهانه‌ش عشق و دوستی و محبت کردن به یکدیگر هست را دهه عشق نامگذاری کنیم، تا هم فرصتی به این جامعه غم‌زده برای شادی بیشتر داده شود و هم اختلاف رأی دو طرف ماجرا ختم بخیر و دوستی شود، بنظرم طرح خیلی خوبی بود و هست.

پی‌نوشت 1: توی متن اشاره‌ای به این مجالس ختم و اینها شد، یاد این مجلس بزرگداشت شهید مغنیه افتادم که چند وقت پیش در سمیای ج.ا هی برایش چپ و راست تبلیغ می‌شد. خیلی نوبرانه‌ست، ج.ا پیرو سیاست‌هایش خلاقیت بخرج داده از شهدای وطنی گذشته و به برادران ارزشی کشورهای دوست و برادرش هم می‌پردازد. امیدوارم اینقدر که ج.ا برای مغنیه و مغنیه‌ها سینه چاک می‌دهد و پول بیت‌المال‌مان را خرج‌ بزرگداشت‌شان می‌کند، همانقدر هم هموطنان‌ش به فکرش باشند که بعید می‌دانم چنین باشد. ناراحتی‌م بخاطر این همه بزرگانی‌ست که در کنج عزلت و سکوت خبری یک عمر به این میهن و مردمانش خدمت کردند و می‌کنند و دریغ از سر سوزنی توجه، هر چند باورم این است که بزرگی این انسان‌ها (هموطن و غیر هم ندارد) در همین مسلک درویشی‌شان هست که برای نام و نان نیست، همه از روی عشق‌ست و عشق…

پی‌نوشت 2: نکته بعد هم در مورد طرح خلاقانه این دوست بلاگر بود که هر چه گشتم تصویرش را نیافتم، اگر پیدا کردم می‌گذارم همین‌جا.

Read Full Post »

چند روز پیش جناب جامی عزیز در سیبستان‌شان نوشته‌ای منتشر کردند، از آن دست نوشته‌هایی که جان کلام هست، با منطقی که در خور نویسنده‌ا‌ش است و بیانگر آنچه که مردم ایران با دل و جان‌شان آن را می‌خواهند. و همه‌ش در یک چیزی خلاصه می‌شود زندگی… زندگی … و باز هم زندگی…

چیزی که برخاسته از فرهنگ دیرینه این سرزمین کهن هست و ایرانیان با هر آنچه که در تضاد با جوهره شادباشی و طروات زندگی‌شان بوده، لاجرم به مقابله با آن برخواسته‌‌اند… و حالا بعد از 30 سال این بغض فرو خورده ترکیده است و سیل اشکی که از فراق حسرت زندگی نکردن بر گونه مردمان این سرزمین ‌جاری شده است.

حالا همین زندگی کردن را در نظر بگیرید که در این 30 سال ج.ا همه ایرانی‌ها در حسرت زندگی نکردن مانده‌اند (البته طبیعتاً بی‌عدالتی اینجا هم یقه اقلیت‌های مذهبی و قومی را گرفته و رنج بیشتری در این زمینه کشیده‌اند). همه ما هم در این سال‌ها کم خون‌دل نخوردیم بخاطر این محدودیت‌ها، نسل قبل من بیشتر، نسل من کمتر و نسل بعد از من که حالا خواهرزاده‌هایم می‌شوند کمتر، چون پله‌ به پله تلاش نسل‌های سوخته این سال‌ها در باز کردن فضا و گرفتن امتیازها بیشتر از قبلی‌ها بوده و این زمینه جسارت بیشتری در نسل بعدی برای ابراز خواسته‌ به حق خود و دیگران بوده یعنی موهبت زندگی‌ای که ازشان دریغ شده است.

اوضاع الان هم برخواسته از همین اصل زندگی کردن در یک محیط امن و  آزادانه است که از لایه‌های زیرین به سطح آمده و هر روز هم ابعادش گسترده‌تر می‌شود چون اینجا دیگه بحث طبقه، دسته، گروه، قوم، یا جناحی در کار نیست، بلکه اساس‌ش بر یک محوری که برای انسان‌ها شرط بقا هست می‌باشد، آن هم زندگی است.

یک گریزی هم بزنم به خلاقیت این نسل جوان‌تر که در پیدا کردن راه حل برای خلاصی از محدودیت‌های گاهاً خرکی اجتماع، خوب راه گریز را بلدند… این یکی که رسماً فک من را پائین آورد.

موضوع از این قرار است که توی این چند روز تعطیلی خواهرم همراه با خواهرزاده‌ام آمده بودند منزل پدری، در حین گپ زدن با خواهرزاده‌ام از اوضاع و احوال این روزهایش به این نکته اشاره کرد.

طبق روال مدارس ایران که به سرتا پای ظاهر دانش‌آموز (خصوصاً دخترخانم‌ها) گیر می‌دهند، به این مسئله ابرو برداشتن در مدرسه‌شان اشاره کرد که حسابی گیر می‌دهند به‌ِشان(ظاهراً متولیان امر در مدارس ج.ا در کره مریخ زندگی می‌کنند که از حال و روز روابط بین نوجوان‌ها‌ و جوان‌ها و مطالبات‌شان از زندگی‌ و وضعیت ظاهری در شهری مثل تهران کلاً بی‌خبرند)، حالا راه حل برای عبور از گیرهای هر روزه متولیان امور تربیتی!!! مدرسه، مدل موی‌شان هست که مثل باقلوا این مشکل را در محیط مدرسه و بعضاً خانه حل کرده و راه‌گشای‌شان در جامعه هست. مدل مویی که من بهش می گویم علی‌بابایی (بگمانم اسم اصلی مدل هم همین هست)، که موها به یک طرف و روی صورت می‌خوابد، حالا همه ابتکار در همین سمت خوابیدن مو روی صورت هست، یعنی ابرو برداشته شده در زمان مدرسه زیر همین موها مخفی هست و ابرو دیگر به متولیان امر می‌قبولاند که دانش‌آموز‌تان خیلی بچه + هست و به رهنمودهای شما حسابی پایبند است، اما بعد از مدرسه و در ساعات دیگر خواب مو به سمت دیگر صورت می‌رود و ابروی تمیز شده، سیمای جدید را نشان می‌دهد.

بعد از شنیدن این راه‌حل که به نظرم به عقل جن هم نمی‌رسد مگر این نوجوان‌های تُخس، کلی خندیدم… البته با نکات تربیتی‌ش کاری ندارم یعنی صلاحیت صحبت کردن در موردش را ندارم که در این سن و سال خوب هست یا نه، اما این را خوب می‌دانم وقتی یک چیزی را خیلی بخواهی در مشتت محکم نگه داری به هر شکل از لای دستت بیرون می‌پرد.

Read Full Post »

Older Posts »