Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2010

یادتون هست چند روز قبل نوشته بودم:

و

آزادی

این درفش پاره پاره از جور ستمگران

هنوز در اوج اهتزاز است

همچون تندر و برق

در برابر باد…

امشب هم آزادی این درفش پاره پاره  از جور ستمگران… با رقص مرگِ‌ش بر چوبه دار… همچنان در اوج اهتزاز است… در برابر باد…

Advertisements

Read Full Post »

5 بهمن ماه:

دیروز که 5 بهمن‌ ماه بود و گذشت، اما با خودم داشتم فکر می‌کردم:

یعنی تو این 30 سال، ملت ایران انقدر از مرحله پرت بوده که باید تا دهمین دوره‌ انتخابات صبر می‌کردند، بعد می‌گفتند غلط کردیم، نخواستیم بابا! یا نه از اول همین بوده، ولی چون تا الان رسانه‌ای مثل اینترنت در اختیار نداشته صداشون به جایی نمی‌رسیده؟!

» انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران (5 بهمن ماه، 1358 ه.ش)»

تاکسی نوشت:

این هم به سبک سروش صحت، از میدان شریعتی (تقی‌آباد) تاکسی سوار شدم به طرف منزل. تاکسی به میدون فلسطین (ملک‌آباد) که رسید یک آقایی حدوداً 40 ساله سوار تاکسی شد، به محض اینکه تاکسی راه افتاد، اون آقاهه خطاب به جمع مسافرها با صدایی بلند طوری که همه بشنوند، با اشاره به بیلبوردی که لاین روبروی خیابان و در حاشیه باغ ملک‌آباد قرار گرفته؛ گفت: اِ… عکس آقا تا صبح اینجا بود، شب که شد برداشتن‌ش (توضیح: ظاهراً روی این بیلبورد چند وقتی هست که عکسی از آقا قرار داشته تا همین امروز صبح اما از سرِ شبی تبلیغ مجموعه ورزشی موج‌های آبی جایگزین عکس آقا شده!!!)… بعد هم در ادامه اضافه کرد، شاه واسه خودش تندیس می‌ساخت اون شد عاقبتش، اینا که واسه این که پول کمتر بِدن به همین عکس و پوسترها قناعت می‌کنند چی می‌خواد سرشون بیاد… چرخ روزگاره ‌ها‌…

عشق/ کتاب/  جیب‌های پر از خالی:

بعد از مدت‌ها گذرم افتاد به کتاب‌فروشی‌های شهر، خُب معمولاً اینجور مواقع انتخاب اول کتاب‌ فروشی امام چهارراه دکترا هست، با اینکه کتاب‌فروشی فضای بزرگی نداره، اما یکی بدلیل حُسن برخورد صاحب کتاب‌فروشی و همکارانش و البته رفتار حرفه‌ای‌شان (هِی به آدم زل نمی‌زنند که یعنی اگه بِخر نیستی برو رد کارت یارو!) بعد هم اینکه تقریباً جنس‌شان جور هست. با این توضیحات فکر می‌کنم هر عشق کتابی (مثل خودم) انقدر جای دنج و خوبی نصیبش شده که با وجود یک نیمچه دیسک کمری هم که دارد، سر پا ایستاده حدود 2 ساعت و اندی به مرور کتاب‌های جدید بپردازد… البته اگر صدای زنگ موبایل‌ت و آدم‌هایی که سالی یکبار هم زحمت احوال‌پرسیت را به خودشان نمی‌دهند و اَد می‌گذارند پایت را داخل کتاب‌فروشی بگذاری تا لاینقطع به ابراز احساسات بپردازند، بگذارند تا از این خلوت و عشق‌بازی با کتاب‌ها به ارگ.اسم روحی برسی!

همیشه به خودم می‌گویم اگر روزی پولدار شدم (این آرزوی کلیشه‌ای هم آدم‌ها از ازل تا ابد بوده، پس ذکر کردنش از طرف من خیلی هم تعجب‌آور نیست! بعد هم اینکه آرزو بر جوانان عیب نیست!)، حتماً یک کتاب‌فروشی بزرگ می‌زنم تا مثل این کتاب فروشی امام و بقیه کتاب‌فروشی‌های شهر مجبور نباشی واسه ورق زدن یک کتاب 50٪ از زمان‌ت صرف می‌بخشید اجازه بدین رد بشم، شود. بعد هم اینکه اونوقت مجبور نیستی هی با خودت چرتکه بندازی دیگه پول‌‌های تو جیبت تموم شد، بقیه‌ش باشه واسه بعد! (یکی نیست بگه آخه ندید بدید آدم که هر بار می‌ره کتاب‌فروشی نباید نصف کتاب‌فروشی رو بار خودش کنه ببره خونه!!!).

90/ عادل بی‌عدالت!/ طرفداران تراختور:

فکر کنم همینطور اوضاع برنامه 90 پیش برود، باید یک دسته‌بندی موضوعی هم در ParaDox (یعنی همین جایی که لطف کرده‌اید و در حال مطالعه‌اش هستید) اختصاص بدم به برنامه 90، اون هم بدلیل اینکه در کُل برنامه‌های سیمای ج.ا تنها برنامه‌ای که در اون می‌شود به اندازه سر سوزن هم که شده نظری خلاف سیاست‌‌های سیستم زد، همین برنامه 90 هست و خُب این هم هنر عادل ‌خان فردوسی‌پور هست… که باید بهش دست مریزاد گفت، از این بابت.

اما نقش اول برنامه دیشب 90 هم، خود فردوسی‌پور بود که سعی مفرطی داشت تا به برادران ( و البته خواهران) آذری بگوید که بابا جان 11٪ هستید چرا هِی آسمون ریسمون می‌بافید، اگر sms snd نمي‌شه گناه‌ش گردن من نیست، آسمون در همه جای ایران یک رنگه، هزار تا آمار ریز و درشت هم رو کرد برای اثبات حرف‌ش، حالا امیدواریم هموطنان همیشه در صحنه آذربایجانی بلایی که سر مانا نیستانی و بخاطر یک کاریکاتور  و na me na اش آوردند، سر عادل نیاورند که توی این روزگار آدم‌هایی از این دست خیلی کم داریم. قشنگ‌ترین حرف رو هم خود عادل و از زبان هواداران تراختور گفت که:

یِل یاتار… طوفان یاتار… یاتماز عدالت پرچمی

اما تأثیرگذاری جنبش سبز هم در این کَل‌کَل عادل و هواداران دو آتشه تراختور خیلی نمود داشت، یکی شعارهایی از این دست «نوشتم تراکتور، خواندن پرسپولیس» هواداران تراکتورسازی و دیگر  تأکید زیاد عادل بر صیانت از آراء مردم در هر شرایطی، بدون مخدوش کردن حقایق، گوشه‌ای از این سبز بودن برنامه 90 بود.

قربانی برنامه دیشب 90 هم که ابیل‌فضل نگهدارش باشد، کسی نبود جز حسین رضازاده! که علی‌رغم گندهای زیادش در چند ماه اخیر و بحث مثبت بودن دوپینگ وزنه‌برداران ایرانی، همچنان کمر همت برای فتح قله‌‌های بالاتر به لطف پاچه‌خواری‌اش را بسته! فردا روز هم اگر رضازاده مدعی مقام آقایان شد زیاد تعجب نکنید!

Read Full Post »

ساعت حدود یک و نیم بامداد هست، دوباره هدست موبایلم رو گذاشتم تو گوشم و موج  FM رادیو جوان و برنامه اینجا شب نیست رو دارم گوش می‌دم (اسم برنامه که پارادوکس خوبی داره با زمان‌ پخش‌اش)، خاطره خوب چند شب گذشته رادیو گوش دادنم و نوستالوژی که در من زنده کرده بود (اینجا بهش اشاره کردم)، انگیزه‌ای بهم داده تا قید تار استاد علیزاده و سه‌تار استاد عبادی رو توی این سکوت شبانه بزنم و برای امشب بی‌خیال عادت تنهایی، مطالعه و موسیقی بشم و یکم‌م گوش و دل‌م رو بسپارم به برنامه‌های رادیو…

مجری‌های برنامه اینجا شب نیست (امیرعباس پیام و رضا آفتابی) دارن به سبک و سیاق سایر برنامه‌های صدا و سیمای ج.ا که فقط کارشون نصیحت کردن ملت و خصوصاً جوون‌ترها هست، از مدل مو، لباس پوشیدن و … می‌گن که نباید تبدیل به عادت و دغدغه بشه و… ، یکجورایی این رو ربطش می‌دن به موضوع برنامه که امشب در مورد دغدغه آدم‌ها تو زندگی‌شون صحبت می‌کنند! (نمي‌دونم این صدا و سیما ج.ا کی می‌خواد یاد  بگیره کار رسانه فقط موعظه کردن نیست، حالا از ما هِی گفتن و از شما هِی نشنیدن! آخرش هم همینی می‌شود که اینروزها شده، نه صداشون شنونده داره، و نه خصوصاً سیماشون، بیننده!).

اما از رادیو و سیاست‌های کاریشون که بگذریم، چیزی که باعث شد تا برای اولین بار از شنیدن برنامه اینجا شب نیست پشیمون نشوم (با اون شروع تکراری و نچسب)، پخش یک موسیقی خاطره‌انگیز در ادامه برنامه بود…

حدود 15-20 سال پیش، توی دهه 60، همون دهه 60 معروفی که محسن نامجو ازش می‌خونه که:

روزی که خرید مادر کیف مدرسه… قرمز… چمدانی… کلاس اول… با کلید…

روزی که زنگ خانه‌ها صور اسرافیل بود…

روزی که درید پدرت را کشور همسایه…

روزی که دو کانال بود… 1 به جنگ می رفت… از 2 واتو واتو آمد…

بله دقیقاً تو همون روزهایی که کانال یک تسخیر شده بود با تصاویر جبهه و جنگ و جوون‌های دسته‌گل ایرانی که با نوای حاج صادق آهنگران زمزمه‌کنان و سرخوش می‌خوندن: می‌رویم به کربلا… و با همین خیال و نیت‌های پاک‌شون و بدون اینکه روحشون هم از فلسفه این همه سال جنگیدن و ادامه لجوجانه‌ جنگ توسط رهبران‌شون برای فتح کربلا و بعدش هم آزادسازی قدس شریف از دست کفار خبر داشته باشند، زیر بارش گلوله‌ و پشت خاکریز‌ها غرق در خون می‌شدند…

توی همون روزها و شب‌هایی که مامان مثل خیلی از مادرهای ایرانی پای تلویزیون و اخبار ساعت 19 می‌نشست و  گوشش رو می داد به صدای گوینده اون روزهای خبر، آقایِ افشار… و با چشم‌های همیشه خیس و بغض همیشه تو گلو، نگران و مضطرب خبرها رو دنبال می‌کرد تا ببینه امروز چند تا جوون دیگه بخاطر این جنگ لعنتی، عذاب‌آور و توان‌فرسا پَرپَر می‌شن، تا صبح تو تنهایی‌ش اشک بریزه و نگران پسری باشه که هر لحظه ممکن بود خبر شهید شدنش رو مثل پسر خواهر و برادرش به اون هم بدهند…

آره توی همین روزها و شب‌ها یا شایدم  چند وقت بعدترش بود که جمعه شب‌ها تلویزیون و شبکه یک… خیلی از خانواده‌های ایرانی و خصوصاً جوون‌ترها رو سِحر می‌کرد تا برای حدود یک ساعت همراه بشن با شنیدن یک موسیقی زیبا، یک نریشن به یادماندنی و یک سریال دوست‌داشتنی…

«در برابر باد» عنوان سریالی بود که با تمام درد و زجر، تمام فقر و نداری، تمام محدودیت‌ها و محرومیت‌ها و تاریکی که دره‌ش موج می‌زد، تک تک ایرانی‌ها که خوب  اون فضا رو در زندگی خودشون درک می‌کردند و با شرایط زندگی مشابه اونچه که قهرمانان سریال «در برابر باد» داشتند، در زندگی خودشون  لمس می‌کردند و باهاش همذات‌پنداری داشتند، با اشتیاقی مثال‌زدنی سریال «در برابر باد» رو دنبال می‌کردند و همه اون‌ها بخاطر یک چیز بود… و اون هم عشق بی‌نظیر جاناتان گَرِت و مِری مالوین به یکدیگر و تلاش‌ خستگی ناپذیرشون برای کسب آزادی وطن‌شون بود که باعث شده بود تا سریال «در برابر باد» برای خیلی از ایرانی‌ها در اون روزگار تنها دیدن یک سریال نباشه که ببینیم و بگذریم.

«در برابر باد» بخشی از آنچه بود که در ذهن خیلی از ایرانی‌ها در اون روزگار می‌گذشت و بخشی از اونچه که در ذهن می‌پروروندن برای روز مبادا بدون اینکه خودشون هم مطلع باشند، بخشی از اونچه رو که در ذهن مرور می‌کردند و یاد می‌گرفتند که باید می‌آموختند، برای فردایی که نمی‌دونستند انقدر زود از راه می‌رسه و باید اونچه رو که جاناتان گرت محبوب‌شان و مری مالوین دوست داشتنی‌شان در قالب عشق به یکدیگر و عشق به زندگی و آزادی و تاوانی که برای بدست آوردنش باید می‌پرداختند؛ به ایرانی‌ها (مثل خیلی از مخاطبین غیر ایرانی‌شون) یاد می‌دادند…

و همین‌ها بود که باعث شد تا سریال «در برابر باد» پیوند بخوره  با زندگی ما و خاطرات ما، و قسمت مهمی باشه از نوستالوژی که باهاش زندگی کردیم… بخشی از همه اون چه که در طول عمر با خودمون حمل می‌کنیم برای روز مبادا، روز مبادایی که وقتی بیاد با مرور خاطراتش و لذت بودن در اون لحظه‌ها… حاضر نیستیم با هیچ چیز دیگه عوض‌ش کنیم.

و نوستالوژی به یادماندنی جمعه شب‌های دهه 60 ایرانی‌ها و یک بخش بسیار پررنگ‌ش مربوط می‌شد به سریال «در برابر باد»

نریشن ابتدای سریال با صدای به یاد ماندنی زنده ‌یاد استاد عطاا… کاملی:

و آزادی…

این درفش پاره پاره از جور ستمگران…

هنوز در اوج اهتزاز است…

همچون تندر و برق…

در برابر باد…

و بعد هم موسیقی به یاد ماندنی و مسحور کننده سریال که اگر یک بار هم شنیده باشیدش بعد از چندین سال و با گذر زمان هم بخوبی می‌تونید به یادش بیارید و در ادامه… داستان عشق و زندگی یک مرد جوان و بلندبالای ایرلندی با ابروهای پرپشت و موهای بلندی که از پشت بسته شده بود با خط ریش‌های بلندی که همه این‌ها باعث می‌شد تا جان انگلیش در نقش (جاناتان گَرِت) با اون چشمان نافذش براحتی  وجود هر انسانی رو تسخیر کنه چه برسه به خانم‌ها، اونطرف کار هم مری لارکین با بازی در نقش (مری مالوین) دختری با موهای قرمز، صورت کَک‌مَکی و چهره‌ای مهربان و شخصیتی مبارز بهترین زوج و مکمل باشد برای نقش جاناتان گرت… و این سریال «در برابر باد» همه اون چه بود که باید می‌بود تا در ذهن بیننده‌اش جاودانه شود…

پی‌نوشت1: متأسفانه تا این لحظه که دارم این  پست را می‌نویسم آهنگ اصلی سریال رو از روی اینترنت بدست نیاوردم، اگر شما دارید که معرفی کنید و اگر من بدستم رسید همین‌جا به اطلاع‌تان می‌رسانم، بعد هم یک تشکر کنم از بر و بچه‌های برنامه اینجا شب نیست که بانی مرور این نوستالوژی دوست‌داشتنی شدند. اگر هم می‌خواهید تشکر رسمی ازشان بکنید و همچنین بیشتر باهاشان آشنا شوید یک سری به سایت (وبلاگ) برنامه‌شان بزنید شاید مثل من مشتری برنامه‌ و وبلاگ‌شان شدید، این هم نشانی وبلاگ سردبیر جوان برنامه قاسم اورنگی هست.

پی‌نوشت 2: اطلاعات جمع‌آوری شده در مورد سریال «در برابر باد» اول به لطف حافظه خودم بود و بعد هم به لطف اینترنت و منابع بی‌پایانش و نوشته‌های جسته و گریخته دوستان بوده، برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد  سریال «در برابر باد» به اینجا و اینجا یک سری بزنید و اگر فقط مشتاق جاناتان گرت سریال هستید به اینجا سری بزنید.

بعد از پی‌نوشت: ظاهراً با پخش مجدد سریال در برابر باد، در روزهای اخیر علاقه‌مندان این سریال گذارشان به این وبلاگ زیاد می‌افتد، یکی از دوستان هم لطف کردند و لینکی رو گذاشته‌اند که امکان دانلود آهنگی از این سریال دره‌ش هست، من هم که قبلاً قول‌ش را داده بودم، ممنون از این دوست عزیز و برای دانلود آهنگ به این اینجا مراجعه کنید. (البته برای رسیدن به صفحه حرکت مورد نظر را بزنید).

Read Full Post »

ندا آقا سلطان

ندا آقا سلطان

هر انساني با سرنوشتي خاص به دنيا پا می‌نهد

بايد وظيفه‌اي را به انجام برساند،

پيامي را برساند،

كاري را بايد به پايان برد.

نه،

آمدنت تصادفي نيست،

آمدنت مقصودي به دنبال دارد.

هدفي فرا راه توست.

كُل را اراده بر اين است كه

كاري را با دستان تو به جايي برساند… (اشو)


تولدت مبارک

ندایِ سرزمین من…

ندایِ ایران من…

Read Full Post »

گفتم از اوضاع روزگار خودم بنویسم که خوبم و هِی می‌گذرد… اما یادم آمد که خودتان هم می‌دانید که این‌روزها «حالمان خوب است اما تو باور مکن»پس چه نیازی به سیاه‌بازی‌ست…

گفتم بیایم از اوضاع اقتصادی بنویسم و طرح هدف‌مند کردن یارانه‌ها، دیدم همه نوشته‌اند و تحلیل‌ش هم دیگر قدیمی شده، فقط می‌توانم در نُچ‌نُچ کردن و گفتن خدا عاقبت‌مان را بخیر کند همراهی‌تان کنم… و در کنار همدیگر دل‌نگران آینده نزدیک‌مان باشم، چون به آینده دور که امیدی نیست…

آمدم از اوضاع بیرون بنویسم، همه‌اش یاد زیرنویس شبکه یک می‌افتم که بعد از این همه روز تازه یادش افتاده کشوری بنام هائیتی و مردمان زیر آوار مانده‌اش هم هستند و کمکی هم باید کرد؛ حالا به رسم مسلمانی نه! اما به رسم انسانیت چرا!

آمدم از خودمان و خودتان بنویسم و یکم حرف‌های خصوصی بزنیم… یادم آمد که درست است اینجا وبلاگ من است و من حق دارم هر چه دل تنگم می خواهد دره‌ش بنویسم اما با وجود این همه نامحرم که فال گوش اینجا را روئیت می‌کنند!، گفتن حرف خصوصی هم مگر معنی دارد، پس دل‌تنگی‌هایم را برای خودم و در سینه‌ام حبس می‌کنم و یادم می‌ماند که: اگر می‌خواهم رازم هیچ‌وقت افشا نشود حتی برای خودم هم تکرارش نکنم…

گفتم یکم مثل بقیه بیایم غُر بزنم… از زمین، از زمان، از خودم عصبانی باشم، از تو، از همه… اما دیدم این هم خیلی وقت هست که دیگر خریداری ندارد… همه این روزها خود کوهی از غصه و غم شده‌اند و فقط غُر می‌زنند تا یکم عقده دل‌شان خالی شود… هوای حوصله همه این روزها ابری‌ست، پس من دیگر بالاغوزشان نشوم…

خواستم فریاد بزنم، صدا هم در گلو بود اما گوشی برای شنیدن نبود، پس ترجیح می‌دهم سکوت کنم…

Read Full Post »

خیلی کلیشه‌ای هست نوشتن این جمله اما بعضی موقع‌ها مجبور به گفتن یا نوشتن جملاتی از این دست می‌شوی؛

مخفی کردن و یا وارونه جلوه دادن حقیقت یک موضوع هیچگاه نمی‌تونه حقیقت اون موضوع رو تغییر بده!

دوست نداشتم که این مطلب رو بنویسم اما وقتی آدم‌هایی مثل فراز کمالوند سرمربی تراکتورسازی (تراختورسازی) تبریز رو می‌بینم که در شرایط فعلی جامعه اینطور می‌خواهند از موج‌های بوجود آمده کمال سؤ‌استفاده رو ببرند، آزرده خاطر می‌شم.

دیشب برنامه 90 رو خیلی از ایرانی‌ها به سیاق همه دوشنبه شب‌های سال‌های اخیر، بطور حتم دیده‌اند و به احتمال قریب به یقین اکثر افراد هم در مسابقه sms برنامه 90 که دیشب اختصاص داشت به اینکه طرفدار کدام تیم هستید؟ و به منظور این که از جامعه آماری بدست آمده مشخص شود که کدام تیم ایرانی بیشترین طرفدار (هوادار) را دارد، شرکت کردید.

برای من به شخصه که طرفدار تیم پرسپولیس هستم (و شاید خیلی از طرفداران این تیم) نتیجه مسابقه sms دیشب برنامه 90 مشخص بود، اما تنها جذابیتش این بود که ببینیم درصدها به چه صورت خواهد بود! (و ناگفته نماند جذابیت‌ بعدی‌اش یکجورهایی همان کُری خوانی‌های همیشگی اهالی فوتبال که بخشی از نوستالوژی زندگی‌شان را تشکیل داده و بعد هم رو کم کنی آدمی مثل کمالوند که یکمقدار از توهم‌ش کم شود!).

با توجه به نتایج ضعیف فصل گذشته تیم پرسپولیس و عدم کسب سهمیه حضور در لیگ قهرمانان امسال و رفتن چند ستاره‌های این تیم مثل علی کریمی، نیکبخت واحدی، پژمان نوری، مازیار زارع، ابراهیم توره و… و همچنین نتایج نه چندان خوب این تیم در فصل جاری رقابت‌ها که در بازی مقابل شاهین بوشهر با خوردن 4 گل از تیم انتهای جدولی به اوج رسید، همهُ همه موجب شده بود تا این شاعبه بوجود بیاد که مقداری از آراء تیم پرسپولیس ریزش داشته باشه، که خُب طبیعی هم بود! مضاف بر این که مثل سال 86 که خود عادل فردوسی‌پور هم بهش اشاره کرد اون موقع در مسابقه مشابهی که برگزار شده بود تیم تراکتورسازی در لیگ برتر حضور نداشت تا در گزینه‌های مسابقه باشه، دیشب هم مسلماً خیلی از طرفداران آذری تراکتورسازی (یا بقول خودشون تراختور) با توجه به علاقه‌مندی به تیم تراکتورسازی و پرسپولیس ناگزیر به انتخاب اولویت اول خودشون یعنی تیم شهرشون تراختور بودند و اون حدود 11٪ رأی رو باید همون تعداد دونست که 2 سال قبل به پرسپولیس رأی دادند و موجب شد تا با آمار 65٪ و با حدود دو برابر بیشتر از استقلال تهران، عنوان پرطرفدارترین تیم ایران بعد از سال‌ها کَل‌کَل بین هواداران، رسانه‌ها و… در قالب برنامه‌ای که همگان به سلامت و صحت و سقم نتایج منتشر شده‌اش ایمان داشتند، بر همه علاقه‌مندان فوتبال مشخص بشه؛ تا رسماً پرونده این کُری خوانی بسته شود!

هر چند که حضور هفتادهزار نفری طرفداران تیم تراختور در این فصل امر رو به سرمربی این تیم مشتبه کرده بود که این تیم پرطرفدارترین تیم ایران هست!!! (بقول فردوسی‌پور توهمی که بدجور فراز کمالوند رو در بر گرفته). حداقل خوبی این نظرسنجی این بود که برای کمالوند یکبار دیگه این حقیقت مشخص شود.

تو این روزهایی که قرمزی خون آزاداندیشان موجب سبزی وطن شده، شاید نوشتن از فوتبال و پرداختن به همچین موضوعی یکمقدار مضحک بنظر برسه، اون هم در زمانه‌ای که مرور سرخط خبرهای داخلی جز خون‌دل ‌خوردن بخاطر از دست دادن یک عزیز هموطن و یا رنجی که خودش و خانواده‌اش می‌کشند رو یادآوری می‌کنه! اما اگر این رو هم قبول داشته باشیم که امروزه فوتبال یا بهتر بگم صنعت فوتبال بعنوان یک بخش پررنگ از جامعه بشری می‌تونه بیانگر خیلی از حقایق جاری در ساختار یک نظام و یک کشور باشه؛ پرداختن به این موارد بخوبی می‌تونه بیانگر گوشه‌ای از حقیقت موجود در جامعه ایران باشد!

نمونه‌ عینیش هم همین برنامه دیشب 90 و مسابقه smsاش بود، وقتی از جامعه آماری حدود دو و نیم میلیونی شرکت کننده در یک برنامه زنده تلویزیونی که حدود 51٪ به تیم پرسپولیس رأی می‌دهند اما آدمی مثل کمالوند که به زعم خودش پرطرفدارترین تیم ایران (تراختور) رو هدایت می‌کنه با 11٪ آراء، دیگران (فردوسی‌پور و برنامه 90) رو متهم به شانتاژ و دستکاری آراء، علی‌رغم آمار شفاف و زنده برنامه 90 می‌کنه، خُب خیلی هم عجیب نیست!

وقتی در سطح کلان جامعه برای انتخاب نفر اول مملکت براحتی به شعور مردم توهین می‌شه، و نظرشون رو به هیچ می‌گیرند و سعی در وارونه جلوه دادن حقیقت موضوع می‌کنند، مسلماً ظهور آدم‌هایی مثل کمالوند که خودش هم از اصحاب رسانه بوده و کاملاً به این حربه‌ها واقف هست و برای هر چه بیشتر پر رونق‌تر کردن دکان چند روزه‌اش، این اجازه رو به خودش می‌ده تا با توهین به مخاطب برنامه 90 (مردم ایران) و با وقاحت تمام سلیقه شخصی‌اش رو ارجح‌تر بر خواست دیگران بدونه! این می‌تونه بخوبی بیانگر فضای حاکم بر کشور باشه که موجب ظهور علف‌هرزهایی این چنینی می‌شود!

اما اشتباه آدم‌هایی با طرز تفکر کمالوند در اینجاست که جامعه امروز ایران و نسل جوان‌ش انقدر به بلوغ فکری رسیده که تمایزی بین یک دل‌سوز و خدمت‌گذار واقعی و یک هوچی‌گر که با رفتارهای پوپولیستی‌اش سعی در کسب محبوبیت دارد؛ قائل شود!

برنامه دیشب 90 و نتیجه مسابقه sms شب گذشته‌اش فقط نظر دادن و شرکت در نظرسنجی یک برنامه ورزشی نبود! اعلام شعور و بلوغ فکری نسل جوان جامعه ایرانی و نه‌یِ دیگری به طرز فکر پوپولیستی و متحجرانه، همه کسانی بود که سعی در نادیده گرفتن آرای واقعی اون‌ها و وارونه جلوه دادن حقیقت رو دارند؛ بود. جامعه جوانی که قبل‌تر از این هم؛ حضور، رأی و اندیشه‌شان را با ارسال smsهای سبزشان به اثبات رسانده‌اند.

پی‌نوشت: کاش فضایی در کشور فراهم می‌شد تا با برنامه‌ای شبیه ساختار برنامه 90، امکان بیان گوشه‌ای از حقایق جامعه ایران بود! فکر کنید… مثلاً با یک sms براحتی نظرتون رو درباره عملکرد نفر اول مملکت بیان می‌کردید! چه می‌شد!!!

Read Full Post »

از sms یک رفیق:

7.000.000.000 من به آمار زمین مشکوکم، اگر اینجا پر از آدم‌هاست! پس چرا اینهمه دل‌ها تنهاست؟ همه دور از خویشند. لرزش لب، لحظه هدیه لبخند کجاست؟!

وقتی برای اولین بار این sms رو خوندمش، با اینکه تلخ بود اما ازش خوشم اومد. از اون دست smsهایی هست که به آدم تلنگر می‌زنه! همینم شد که هنوز بعد از مدت‌ها روی گوشی‌م مونده و دیلیت نشده!

نمی‌دونم تا حالا بهش فکر کردید یا نه؟ با اینکه این روزها و خصوصاً در این چند سال اخیر، برای خیلی از ماها اینترنت و موبایل جزء لاینفکی از زندگی روزانه‌مون شده، و پایه و اساس ارتباطا‌ت گسترده‌مون با دیگران شده، پس چرا تا ساعت خلوت و تنهایی می‌رسه یک حس دلتنگی غریبی بهمون دست می‌ده! و اگه این سکوت زنگ موبایل و نیومدن sms جدید یکم بیشتر از زمان معمول طول بکشه؛ و یا اگه دسترسی به اینترنت، فیسبوک، توئیتر، مسنجر و… نداشته باشیم و نتونیم برای لحظاتی در ارتباط با کسی خودمون رو سرگرم کنیم، خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو بکنیم این حس دل‌تنگی و تنهایی می‌یاد سراغمون و باعث می‌شه که خودمون رو توی یک خلأ احساس کنیم.

یک چیزی مثل برزخ فراموشی، خودت می‌دونی که هستی اما انگاری که نیستی! یعنی انگار که برای دیگران نیستی… عجیبه نه؟! با این هم دوست، آشنا، همکار و حتی همخونه، انگاری بودن یا نبودنت فرقی نمی‌کنه!

پارادوکس عجیبیه! از اون موقعیت‌هایی که تضاد رو مثل جنینی که همراه مادر هست، درون خودش حمل می‌کنه…!

چند وقت پیش مطلبی رو می‌خوندم که به بررسی نقش ابزارهای ارتباطی مثل موبایل و اینترنت و… در گسترش ارتباط آدم‌ها با یکدیگر پرداخته بود و اینکه چقدر آدم‌ها توی این دوره و زمونه در ازای گستردگی ارتباطات‌شون با دیگران در عوض صمیمیت یا بقولی عمق ارتباط‌شون با دیگران کمرنگ و کمرنگ‌تر شده!

پیدا کردن و نگه داشتن یک دوست خوب، یک رفیق صمیمی، یکی که توی غم و شادی‌ت یارِ غارت باشه، تو سختی و از پا افتادگی همراه‌ت باشه، یکی که بی‌هیچ شیله و پیله‌ای، بی‌اینکه نگاه‌ش به سر و وضع ظاهرت باشه، به پول‌داری و نداری‌ت نگاهی بیاندازه، بی‌اینکه براش مهم باشه چند کلاس درس خوندی، دیپلم داری یا phd گرفتی، یا حتی براش مهم باشه کارت چی هست، بچه پائین‌شهر هستی یا اون بالا بالا‌ها توی برج‌هایی که لای ابرها گم شده خونه داری، تو رو با همه خوبی‌‌ها و بدی‌هات، داشته‌ها و نداشته‌هات دوست داشته باشه…

از همون رفیق مشتی‌ها که تو فیلم کُما حَسن (امین حیائی) به محمدرضا گلزار می‌گه: » حسرت دو تا چیزُ همیشه تو زندگی‌م خوردم، یکی یک رفیق با مرام و لوطی، یکی هم یک پیکان جوانان گوجه‌ای که…»

آره… حسرتی که مثل حَسن خیلی از ماها به خاطر نداشتن این رفیق خوب و لوطی تو زندگی‌مون خوردیم… دوست خوبی که تو این روزگار وانفسا با این صفات خیلی کمیاب هست، مثل الماس… یا نه، حتی از اون هم کمیاب‌تر!

روزگار دیگه چه می‌شه کرد…

بعد همه این حرف‌ها با خودم فکر می‌کردم اگه قرار بود توی این زمونه همه آدم‌ها این طوری با تغییر شرایط رنگ ببازن و حل شن توی این جبری که روزگار بهشون تحمیل می‌کنه و باعث می‌شه هر روز یک نقاب تازه به چهره بزنند، پس تا حالا باید نسل آدم‌های مَشتی و با مرام، کسایی که حرمت رفقات و دوست بودن رو خوب می‌دونند، خیلی وقت پیش‌تر از این‌ها مثل دایناسورها منقرض می شد! ولی چه دلیلی باعث می‌شه که هنوزم با تمام سیاهی روزگار آدم‌هایی پیدا می‌شند که تو رفاقت واسه رفیقشون می‌شن همونی که حَسن همیشه حسرت نداشتنش رو تو زندگی‌ش خورده بود؟!

بنظرم این آدم‌هایی که ازشون اینطوری مثل گونه‌های نادری که توی سرزمین‌های ناشناخته می‌شه پیداشون کرد و این روزها و بین این همه آدم مثل یک نگین می‌مونند و رفیق خوب و مَشتی صداشون می‌کنیم، آدم‌هایی هستند که توی لحظه زندگی می‌کنند و خیلی فکر دو دو تا کردن امروز و فرداشون نیستند! براشون مهم نیست و حاضر نیستند بخاطر فردایی که نیومده امروز گردنشون رو پیش کسی خم کنند! صاف و صادق‌ند، همونی هستند که دوست دارند باشند نه اونی که دیگران دوست دارند باشند، واسه همین هم هست که وقتی کسی رو واسه رفاقت انتخاب می‌کنند به همین چشم بهش نگاه می‌کنند، نه اونطوری که دوست داره طرف‌ش باشه!

آدم‌هایی که حرمت نگه می‌دارند، تو حرف زدن‌شون، نگاه کردن‌شون و رفتارشون! رفیق نیمه راه هم نیستند، خوب و بدت رو توی روت می‌گن و از پشت سر حرف زدن بیزارند، با غم تو غمگین و با شادی‌ت شاد می‌شن، نه کینه دارن و نه حسادت… اگرم اون ته دل‌شون یکوقت دلخوری بود رک و راست بهت می‌گن! به پیشرفت‌ت تو کار و زندگی بُخل ندارن و تا می‌تونن سنگی رو از جلو پات بر می‌دارند و… هزارتا چیز ریز و درشت دیگه که این رفیق خوب و مَشتی هست و ادعایی هم بابت این بودن نداره!

آره منم مثل شما وقتی این همه خوب بودن رو می‌بینم دست و دلم مي‌لرزه و تردید می‌کنم که مگه می‌شه یک آدم انقدر حرف واسه گفتن داشته باشه بی‌هیچ ادعایی؟! ولی راستیتش اینه که درسته که سخته چون خوب بودن سخته، اما شدنیه…

من، تو، ما… همیشه در آرزوی داشتن این رفیق خوب هستیم، یکی که توی اون لحظه‌هایی که حس تنهایی و دل‌تنگی و نبودن یکی که بدونی همیشه و همه وقت به یادت هست و تا لب‌ تَر کنی حی و حاضر هست تا هر کمکی که از دستش بر می‌یاد برات انجام بده بی‌هیچ چشم‌داشتی، مثل خوره روحت رو می‌خوره و باعث دل‌تنگی و افسردگی‌ت می‌شه؛… چرا خودمون اون چیزی نباشیم که همیشه آرزوی بودنش رو در دیگری جستجو می‌کنیم یعنی همون رفیق خوب و مَشتی و با مرامی که هر کدوم‌مون آرزوی داشتن‌ش رو داریم.

حالا این ما باشیم که یکم از مَنیتِ خودمون بگذریم و کمی هم به دور و برمون نگاه کنیم، این ما باشیم که پا پیش می‌گذاریم و توی تنهایی‌مون فکر تنهایی رفیق‌مون هستیم و یادش می‌کنیم، فکر گرفتاری‌ش، غم‌ش و یا حتی شادی‌ش… سخته اما با تمرین می‌شه انجام‌ش داد و از خودمون همون رفیق رویاهامون رو برای یکی دیگه بسازیم و باعث بشیم تا همه جا پر بشه از این رفقای خوب و مَشتی و با مَرام…

Read Full Post »

Older Posts »