Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for دسامبر 2009

زمستان هم شروع شد…

هر چند می‌دانیم که آخرش به بهار منتهی می‌شود… چه، کسی بهار را دوست داشته باشد یا نه؛ دوستش نداشته باشد!

می‌پرسید مگر می‌شود کسی بهار را دوست نداشته باشد؟

پاسخ این است چه دوست داشته باشیم بشنویم‌اش یا نه دوست نداشته باشیم بشنویم…

بله…!

هستند کسانی که بهار پس از زمستان را که در راه هست دوست ندارند و از آمدنش هراس دارند، با آن که خوب می‌دانند این آمدنُ، نو شدن و تغییر یافتند خارج از توان‌شان هست تا مانع آمدنش شوند!

همان‌هائی که می‌ترسند از هر چیزی که موجب تغییر می‌شود… می‌ترسند از هر آنچه که موجب نو شدن ایام می‌شود… هراس دارند از همه آنچه که بر خرافه و کهنگی و کژی که زائیده‌‌اند و سال‌ها بر کوس جهل مردمان نواخته‌ و با شیپورهای‌شان مدام در گوش همراهان‌ کاهل‌شان از لاتغیر بودن هر آنچه که بدان ایمان و اعتقاد دارند می‌دمند و این را حجت بر همه آنچه که بوده، هست و خواهد بود؛ می‌دمند… غافل از این که بهار در راه هست از پس این سرما و تاریکی بی‌انتها…

این بهار‌ست که به پیش می‌آید هر روز، هر دقیقه، هر ثانیه… با نوای خوش آزادی… با شور زندگی… با همه آنچه که با اراده، خواست و اندیشه همه کسانی همراه است که برای این آمدن تنها آرزو نمی‌کنند… تلاش هم می‌کنند.

Read Full Post »

نمی دانم چِم شده که امروز یکجورایی وِیر نوشتن گرفتدم… یکجور بی‌قراری لحظه‌ها، انگاری چیزی درونم به قُل‌قُل افتاده باشد… ار سر صبحی یکجا بند نیستم… پای کامپیوتر بسط نشسته‌ام و خبرها را هی بالا و پائین می‌کنم… (البته شما پیش خودتان حس و حال آدمی اینچنین را مجسم کنید همش در حال ورجه ورجه زدن هست).

سر صبحی این sms را از بین smsهای شب یلدا برای سند تو آل کردن به دوستان انتخاب کردم… «حتی طولانی‌ترین شب نیز به خورشید می رسد… شب یلدا مبارک» (گفتیم پیش دستی کنیم و قبل از اینکه به شب و ترافیک و احتمالاً مسدود شدن شبکه تلفن همراه بخوریم smsهایمان را راهی کنیم… انتخاب sms هم به جان خودتان صنفی‌ است لطفاً لنگم را وسط سیاست نکشید)، طیف دوستان هم از اعضای درجه یک و دو خانواده و فامیل تا دوستان دوران خدمت، همکاران سابق و فعلی، بر و بچه‌های دوران دانشگاه و بچه محل‌های قدیم بودند. تا الان که دارم این پست را می‌نویسم از ایرانسلی‌ها خبری در دسترس نیست انشاا… شب یلدای سال آینده دِلیوری ارسال sms ما و پاسخ آنها سرم هوار (این هوار با آن حوار ملا محمد قرمزها فرق فوکوله) می‌شود، اینها این ـ اینم بازم ـ (کمبود امکانات هست چه کنیم!)، همراه اولی‌ها (مثل کلاس اولی‌ها) به تناسب بعد مسافت و نزدیک و دور بودن‌شان یکی‌یکی و سلانه سلانه از راه می‌رسند، اعم از دِلیوری و smsهای یلدایی و یا پاسخ‌های احتمالی تبریک و تشکر و اینها…

بعد هم این که داشتم عکس‌های شب یلداهای گذشته را که در آرشیو بود نگاه می‌کردم، چشمم به این عکس افتاد و قیمت‌هایی چند قلم میوه که در عکس مشخص هست، بعد مقایسه‌اش کردم با قیمت‌های امروز میوه در بازار… قیمت‌ها که همه خداتومن بودند، یک جهش کتالیزوار برای امشب پیدا کرده‌اند (تعزیرات هم کلاً در همون محدوده پشم و اینها…)، همین هم باعث شده است که بنده واحدی بالاتر از خداتومن برای قیمت‌گذاری میوه پیدا نکنم.

در عکسی که گذاشتم قیمت‌ چند قلم میوه مشخص هست مال همین نهایتاً 4 سال پیش هست (هر کیلو نارنگی 200 تومان، گوجه‌فرنگی 250 تومان، انگور 250تومان، خیار گلخانه‌ای 350 تومان)، حالا قیمت‌ها را مقایسه کنید با قیمت‌های امروز 30 آذر ماه سال 1388 یعنی همون نهایتاً 4 سال بعد (هر کیلو نارنگی 1000 تومان، گوجه‌فرنگی 1500 تومان، انگور 1500 تومان، خیار گلخانه‌ای 800 تومان، هندوانه 3000 تومان)، این آخری را هم چون از دیدن قیمتش کله‌ام سوت کشید اضافه بر لیست گذاشتم، تازه این قیمت‌های کف بازار هست نه محل‌ِهای بالای شهر و میوه فروشی‌های های‌کلاس… خلاصه که یاد این شعر حافظ علیه‌رحمه افتادم که فرموده بودند: یاد باد آن روزگاران یاد باد…

از بعد انتشار خبر درگذشت آیت‌ا… حسینعلی منتظری خیلی‌ها در مورد مقام این عالم بزرگ‌قدر قلم زده‌اند اما این نوشته آقای جامی (سیبستان) خیلی به دلم نشست، توصیه می‌کنم حتماً بخوانیدش:

» منتظری نماد هوش و زیرکی هزاران هزار مردم ماست. نماد استقامت حیرت آور ایشان. سرخوشی و بی‌ادعایی‌شان. و خداترسی‌شان. او رسواکننده روحانیون سنگدل و هزارکاره و قدرت پناه درباری‌ست. رسواگر نظامی که دین را به گروگان گرفته است…»

پی‌نوشت: امیدوارم از این نوشته‌ام برداشت خاصی نکنید! درست هست که امروز را آقای موسوی و کروبی عزای عمومی اعلام کرده‌اند و خبرهایی که از قم می‌رسد حاکی از حضور گسترده مردمی در مراسم خاکسپاری مرحوم منتظری علیه‌رحمه هستند اما خُب روز که تمام شد، شب را فراموش نکنید که شب یلدا هست، و همه فلسفه بودنش همین دور هم بودن، همدلی و همفکری، شادباشی برای داشتن امید به زندگی و زیبایی‌های زندگی، یعنی همان چیزی که باعث متمایز و درخشان بودن فرهنگ و تمدن ایرانی می‌شود، به هر حال برای ادامه این مسیر سبزی که همه در کنار هم هستیم نباید چیزی باعث شود تا جریان زندگی الکن بماند… بقول همایون خان آزادنویس، هیچ چیز نباید ما را از جریان زندگی خارج کند وگرنه حتماً آن راه و روش یک جای کارش می‌لنگد…

در آخر هم اینکه شب یلداي‌تان مبارک.

به پای لاله و گل مِی ‌بنوش و مستی کن

که همچو آب روان روزگار می‌گذرد

بهار با نفسی مشکبار می‌گردد

بیا که تا به خود آیی، بهار می‌گذرد…

Read Full Post »

نمی‌دونم این حس دلتنگی برای شما هم در لحظه‌هایی مثل تحویل سال یا همین شب یلدا پیش آمده یا فقط من اینطوری هستم، لحظه تحویل سال را که مطمئن هستم بین خیلی‌ها مشترک هست و بارها از این حس دلتنگی لحظه تحویل سال گفته‌اند… اما برای من این حس درست مثل لحظه تحویل سال، در شب یلدا هم خیلی ملموس هست. دقیقاً می‌شود گفت یک جور پارادوکس حسی!

خوشحالی از اینکه در جمع عزیزترین‌ کسانت هستی و فرصت این هست که به بهانه همان یک دقیقه طلایی که موجب بوجود آمدن این رسم زیبای دور هم بودن در آخرین شب پاییز شده است؛ گپی بزنی، شاد باشی و مغتنم بشماری این کنار هم بودن و ترسیم خاطرات خوش را که شاید فردایی که بیاید فرصتی نباشد و از یکطرف حسرت می‌خوری برای خیلی چیزهایی که دارد به سرعت برق و باد می‌گذرد.

فرصت از دست رفتن لحظه‌های پاییزی و حسرت یک دل سیر قدم زدن در کوچه‌های پر دار و درخت محله‌های قدیمی شهر که بوی کاه‌گِل بارون خورده هوش از سرت می‌بره و صدای خِش‌خِش برگ‌های پائیزی زیر پات مثل یک آهنگ دل‌نواز همدم تنهایی و عاشقی‌ها‌یت می‌شود… سپری شدن عمری که همچون باد در حال گذر هست و سفید شدن طُره موهایی که نشان از گذشت عمری داره که نمی‌دونی وقتی رسیدی به نقطه آخرش شرمنده خودت هستی یا نه! و خیلی چیزهای دیگری که در اون ثانیه‌های آخر به ذهنت می‌رسه…

خنده‌هایی که روی لب اطرافیانت می‌بینی و با خودت آرزو می‌کنی کاش همیشه این خنده روی لب‌هاشون باشه و اینقدر گرم و صمیمی در کنارت داشته باشی‌شان… هر چند که می‌دانی آرزویی عبث هست و هیچ چیز این دنیای فانی جاویدان نخواهد بود، پس به خودت نهیب می‌زنی و زیر لب زمزه می‌کنی که دم را غنیمت شمریم… و آرزوی بهترین لحظات برای تک‌تک‌شان می‌کنی و عمری به بلندای یلدا… و این امید را در سر می‌پرورانی که یلداهای زیادی را پیش‌رو داشته باشی برای این شادباشی و در کنار هم بودن با عزیزانت…

Read Full Post »

تمام شد همه دقایق پاییز امسال‌مون… فردا صبح که چشماتون رو باز کنید دیگه نه تو صفحه‌های تقویم و نه تو کوچه‌ پس کوچه‌های شهر خبری از پاییز نیست…

گذشت پاییز امسال‌مان با خون دل خوردن‌ها، با عاشقی نکردن‌ها، با روزهایی که سرد و خاکستری بود بی‌هیچ نم‌نم بارونی، بی‌اینکه صدای کلاغ قارقاری صبح‌های سرد پاییزی یاد روزهای خوب گذشته رو تو ذهنمون تداعی کنه… آره گذشت همه این روزهای پاییزی که می‌تونست مملو از خاطره عاشقی کردن‌ها باشه… اما جز خون عزیزی که بر آسفالت سرد خیابان‌های وطنم جاری شده بود و صدای ضجه مادری که در سوگ فرزندش نشسته، خاطره‌ای از این پاییز در ذهنم باقی نمونده… اما با همه این تلخی‌ها نا امید نیستم، بوسه‌ای بر پیشانی‌ات می‌زنم  پاییز و می‌گویم برو به سلامت…

ایمان دارم که بزودی می‌بینمت ای فصل عاشق شدن در سرزمینی آزاد، جایی که نه صدای شیون مادر در سوگ نشسته فرزندش به گوش می‌رسد، نه اشکی بر گونه عاشقی جاریست از غم از دست دادن یار… می‌دانم که بعد از این روزها تک‌تک این ثانیه‌ها را می شمارم به امید بازگشتت، بی‌تاب‌تر از همیشه… عاشق‌تر از همیشه…

Read Full Post »

آیت‌الله حسینعلی منتظری درگذشت

ای کاش مرگ، دزدانه جانم را نستاند

باشد که که چون شاهین مرا برگیرد

(محمود درویش/ شاعر فلسطینی)

خوش به سعادت مردانی که شاهین مرگ در اوج به سراغ‌شان می‌آید… روحش شاد.

Read Full Post »

« Newer Posts - Older Posts »