Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2009

بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی!!!

ما هم به این گفته شیخ لبیک گفتیم و برای اینکه حسابی پخته‌تر شویم چند روزی به سفر می‌رویم. اگر شما دلتنگ ما نمی‌شوید، ولی ما دلتنگ‌تان می‌شویم. فرصتی دست داد و اینترنت پیدا کردم بی‌خبرتان نمی‌گذارم. به سرزمین اهورایی آذربایجان می‌روم.

Advertisements

Read Full Post »

خوب گوش کن.

..

.

داره بارون می‌باره…

داره بارون می‌باره و با خودش نوید اومدن پاییز رو می‌ده…

مژده پیچیدن بوی خاک نم‌خورده تو کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر…

پاییز داره می‌یاد و دوباره عاشق می‌شیم، دوباره زنده و زنده‌تر می‌شیم…

دوباره شسته می‌شیم از همه من بودن‌هامون…

آره این بارون نوید اومدن پاییز رو می‌ده…

این بارون نوید صدای خش‌خش برگ‌های زرد و طلایی زیر پای عابرهای عاشق شده رو مي‌ده…

نوید اومدن فصلی رو می ده که عاشق‌تر از همیشه‌ایم… دل‌نازک‌تر از همیشه‌ایم…

نوید اومدن وقتی رو می ده که اگه واسه دلتنگی‌هامون هرٌی اشک‌‌هامون جاری شد خجالت نمی‌کشیم چون داره بارون می‌باره و کسی اون گوله‌های اشک  روی صورتمونُ از قطره‌های بارون تمییز نمی‌ده…

ببار بارون که خیلی وقته تو را چشم در راهیم…

Read Full Post »

هایده داره می‌خونه:

«به حرفم گشو کن یارب…

به دردم گوش کن یا رب…

اگر بیهوده می‌گویم مرا خاموش کن یارب…«


آهی از سر حسرت روزهای گذشته می‌کشه و می‌گه: عجب صدایی داشت، خدابیامرزش…


Read Full Post »

آرزوی دوران کودکی:

از همان زمان کودکی هر وقت در مواجه با این سؤال قرار می‌گرفتم که، بزرگ شدی می‌خواهی چکاره شوی؟ بی‌هیچ درنگی می‌گفتم؛ می‌خواهم پزشک شوم… یک جراح‌قلب.

انگیزه پزشک شدن:

اما خوب مثل همه ما که تحت تأثیر عامل و یا عواملی خیلی از اهداف و آرزوهامون در زندگی شکل می‌گیرد، من هم تحت تأثیر عاملی قرار گرفته بودم و ناخواسته به پزشکی جذب شده بودم… و این انگیزه برای من پدرم بود.

بله، پدرم برای من انگیزه جراح‌قلب شدن بود. پدری که به دلیل حدود بیست و اندی‌ سال استعمال سیگار، به عارضه قلبی دچار شده بود و همین اوضاع وخیم جسمانی‌اش که با هشدار جدی پزشکان در مورد سلامتی‌اش،  ناچارش کرد سیگار رو برای همیشه کنار بگذارد.‌ داشتن پدری که بدلیل ناراحتی قلبی حتی نتونست در مجلس عروسی دخترش شرکت کند (بدلیل بستری شدن در بیمارستان)، انگیزه خیلی زیادی بهم داده بود تا در آینده یک پزشک جراح‌قلب بشوم و به آدم‌هایی از قبیل پدرم کمک کنم.

آرزویی که آروز ماند:

به جرٱت می‌تونم بگم که این آرزو یعنی جراح‌قلب‌ شدن را تا سال اول دوره راهنمایی در ذهن داشتم و امر به خودم هم مشتبه شده بود که مسلماً در آینده حتماً پزشک می‌شوم…

اما یک اتفاق باعث شد تا همه چیزی که از پزشک شدن و طبابت در ذهن داشتم بکلی عوض شود. در جریان یک فعالیت گروهی و درون خانه‌ای که شامل جابجا کردن یک گلدان بزرگ بود، هنگام حمل گلدان پایم بر روی لبه پله سر خورد و چشمتان روز بد نبیند خانم یا آقایی که شما باشید (لیدیز فیرست واجب شرعی است، مگر نه خانم‌ها)، با چانه بر لبه پله سقوط از نوع آزادش کردم… (از شرح جزئیات بدلیل خونین بودن واقعه و مناسب نبودن برای روحیه کودکان، نوجوانان، بزرگسالان… کسی دیگه‌ای نموند… جداً معذورم) و برای اولین بار (البته به غیر از آن یکبار اول‌ترش که محال است اگر سرب داغ توی حلقم بریزید بگویم برای چی بود؟) پایم به بیمارستان باز شد. بخیه خوردن زیر دست آقای دکتر، در فضای رعب‌آور اتاق عمل، با بوی الکل، بتادین و سوزن‌هایی که در پوست و گوشتم مثل سوزن خیاطی در پارچه، فرو می‌رفت. چنان فضای تلخی از بیمارستان و کار در این محیط در ذهنم به جای گذاشت که از همان روز تصمیم گرفتم تا برای همیشه با این آروزی دوران کودکی وداع کنم.

نتیجه‌گیری اخلاقی:

بعدترها که به ناچار برای چند بار به بیمارستان مراجعه کردم در تصمیمی که گرفته بودم راسخ‌ترهم شدم و از این که پزشکی را بعنوان حرفه کاری انتخاب نکرده‌ام خوشحال هستم (با کمال احترام به پزشکان، پرستاران و کلیه عزیزانی که در این حرفه ارزشمند تلاش می‌کنند) چون مطمئناً پزشک خوبی نمی‌شدم، و اگر هم پزشک می‌شدم مسلماً پزشکی نبودم که به این حرفه عشق بورزم. رک‌‌تر بگویم بنظرم برای انجام  این کار باید خیلی عاشق بود… و من این ظرفیت رو در خودم هیچگاه ندیدم.

برای انجام بعضی کارها و خصوصاً وقتی در حرفه‌ای چون پزشکی فعالیت می‌کنی، جدا از بحث اقتصادی و… باید شور و اشتیاق و عشقی زیاد برای انجام این چنین کارهایی داشته باشی. حرفه‌ای سخت و توان‌فرسا که بدون عشق به حرفه‌ات برای زمان طولانی در محیط‌ کاری پراسترس و سخت که همیشه با جان انسان‌ها در ارتباطی و فقدان از دست دادن یکی از این بیماران‌ تا مدت‌ها می‌تواند بر روح و روان انسان تأثیر بگذارد، نمی‌توان ادامه داد (البته به داشتن عشق برای موفقیت در هر کار و یا حرفه‌ای کاملاً معتقدم اما بعضی از مشاغل بدلیل ویژگی خاص‌شان مثل پزشکی که همیشه با مسائل خوشایندی در آن مواجه نیستی بیشتر از جاهای دیگر نمود پیدا می‌کند).

ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا

ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا

بهانه نوشتن:

بهانه نوشتن هم روز بزرگداشت دانشمند بزرگ ایرانی ابوعلی‌سینا هست. دانشمندی که تلاشش دستاوردهای زیادی در علوم مختلف برای این سرزمین و همچنین جامعه بشری بهمراه داشته، اما بیشتر از همه تلاشش در علم پزشکی و نوشتن کتاب معروف قانون که شهرت جهانی دارد باعث شده تا در اذهان عموم بعنوان یک پزشک برجسته شناخته شود، روز پزشک هم به بهانه بزرگداشت این بزرگ‌‌مرد ایران‌زمین در تقویم ایرانی گنجانده شده است. لذا فرصت خوبی هست تا تبریکی به جامعه پزشکی بخاطر این روز گفت و دست مریزادی به همت و تلاش‌ بی‌پایان‌شان بخاطر خدماتی که بی‌‌چشم داشت به جامعه ایرانی و بشریت ارائه می‌کنند.

از آنجائیکه در وبلاگستان فارسی خودمان کم نیستند پزشکانی که نه تنها از دانش و تلاش‌شان در حوزه پزشکی بهره می‌گیریم، بلکه با نوشته‌های خوب‌شان در وبلاگشان کلی به سواد و غنای کاربران فضای سایبر ایرانی کمک می‌کنند دست مریزاد مضاعف و تشکر ویژه‌ای داشت. از گوشزد عزیز و یک پزشک ارجمند (علیرضا مجیدی) به نیابت از همه پزشکان بلاگر که تلاش مجدانه در این حوزه دارند، تشکر ویژه‌ای می‌کنم و برایشان آروزی سری سلامت، دماغی چاق و همچنین کانتری همیشه رو به صعود را دارم.

پی‌نوشت1: دوستان پزشک- بلاگری که اتفاقاً مشتری پروپا قرص نوشته‌های وبلاگشان هستم، نبردن نامشان را به حساب بی‌معرفتی نگذارند، به حساب ذهن درگیر و کم رمق اینروزها بگذارند وگرنه هم خودشان و هم وبلاگشان برای ما عزیزند.

پی‌نوشت2: در ضمن در وبلاگ یک پزشک لیستی از پزشکان بلاگر هم قرار گرفته (امان از این بند پ) که می‌توانید بیشتر با این پزشکان وبلاگستان آشنا شوید.

Read Full Post »

چطوری می‌شه آدم روزه بگیره و نماز بخونه و از یک مرجع تقلید هم تبعیت کند؟ مرجع تقلیدی که احکامش در خیلی از مسائل روزمره‌ برای مقلدش کارکرد دارد و باید براساس این احکام مرجعش عمل کند.

حالا سؤال اینجاست که چطور می‌شه از مرجع تقلیدی تبعیت کرد که در دو ماه گذشته و وقایع تلخی که اتفاق افتاده (کشتن انسان‌های بی‌گناه، هتاکی به کرامت انسان‌ها و…) نظری نداشته و حالا باید حکمش مورد استناد قرار بگیرد؟

پارادوکسی که برایم پیش آمده، خیل جماعت روزه‌دار و مراجع تقلید‌شان هست؟

اگر نظری دارید لطف کنید و بنویسید خیلی علاقه‌مند به دانستن نظرتان و حل این پارادوکسه برای خودم هستم؟

پی‌نوشت: ماه رمضان که می‌آید چقدر ما مهربان می‌شویم!!؟ یکم به چهره مجریان تلویزیونی نگاه کنید، مخصوصاً ادبیات‌شان خیلی…

Read Full Post »

یک روز زندگی به روشن‌بینی بهتر از صد سال عمر در تاریکی است

(بودا)

برای مبارزه کردن نیست بلکه برای دوباره ساختن است که تلاش می کنیم… زندگی می‌کنیم… همانطوری که دلم‌مان می‌خواهد. همانطوری که دوست داریم زندگی کنیم، نه آنگونه که همیشه بهمان امر شده زندگی کنیم… اگر تابحال اینطوری نبوده از این به بعد اینگونه خواهد بود.

اگر همیشه مرگ‌، ناله و عزای عمومی برایمان ترتیب داده‌اند، از حالا انرژی، تحرک، شادی و نشاط هست. از امروز این خنده هست که محو نمی‌شود. ما زنده‌ایم و برای قدردانی از زنده بودن‌مان، زندگی می‌کنیم.

هیچ چیز حتی لحظه‌ای که گلوله سینه‌ام را می‌شکافد باعث نمی‌شود تا لبخندم محو گردد.

زندگی در روشنایی و مرگ هم در روشنایی… از همین امروز و از همین حالا شروع می‌کنیم.

Read Full Post »

پروفسور محمود حسابی

پروفسور محمود حسابی

امروز 29 مردادماه مصادف هست با هفدهمین سالروز بزرگداشت یکی از بزرگترین دانشمندان ایران‌زمین. مردی که به پشتوانه دستاوردهای بیشمارش در حوزه‌های مختلف علمی و فرهنگی و خصوصاً علم فیزیک ملقب به اینیشتین ایران می باشد. پروفسور محمود حسابی. وقتی به مطالعه زندگی‌نامه این مرد جاویدان ایران‌زمین می‌پردازی حسی توأم با غرور و سرخوشی زاید‌الوصفی به انسان دست می‌ده، از اینهمه تلاش برای آموختن و انسان بودن. کسی که به معنای واقعی انسانی متعهد به انسانیت خویشتن، ملیت، فرهنگ و تمدن سرزمین‌اش بود. انسانی  بی‌همتا و الگویی بواقع راستین و نمونه‌ای عالی برای نشان دادن گوشه‌ای از فرهنگ، ادب و دانش، سرزمینی جاوید به نام ایران که همه ماندگاری‌اش را مدیون این چنین انسان‌هایی است.

صفحه مربوط به پروفسور محمود حسابی در ویکی‌پدیا.

سایت پروفسور محود حسابی (زندگی‌نامه، آلبوم تصاویر، آثار و…).

حراج خانه پروفسور حسابی به قلم زهرا حاجیان، این گزارش تأثربرانگیز را هم بخوانید از چگونگی حرمت نهادن به سرمایه‌های ملی‌مان.

Read Full Post »

Older Posts »