… هنوز ژوکری هست که در اطراف و اکناف جهان پرسه میزند. حضور او این اطمینان را ایجاد میکند که جهان هرگز به سکون نخواهد رسید…
او به چشمان شما زل میزند و میپرسد: شما کی هستید؟ ما از کجا آمدهایم؟
… هنوز ژوکری هست که در اطراف و اکناف جهان پرسه میزند. حضور او این اطمینان را ایجاد میکند که جهان هرگز به سکون نخواهد رسید…
او به چشمان شما زل میزند و میپرسد: شما کی هستید؟ ما از کجا آمدهایم؟
نوشته شده در افتتاحیه | 15 دیدگاه »
توی وب یکی از بلاگرها نوشته بود «هیچکس همراه نیست، تنهای اول» تا حدود زیادی هم درست نوشته اما خُب 100٪ هم نیست!
از این بابت میگویم 100٪ نیست بخاطر اینکه یک جایی توی زندگی به یک شهود و درک از یک مسئلهای میرسی که وقتی میگذاری کنار چیزهای دیگر زندگیت میبینی که چقدر اینی که شناختیاش از بقیه مهمتر بوده و هست ولی تا امروز ازش غافل بودهای! این میشود که حواست رو خوب جمعش میکنی، البته این را هم بگویم که درک این شهود میشود اول راهتان، هنر اصلی آن هست که بعد از این آگاهی به ورطه نا آگاهی و فراموشیش نیفتید…
همراه خوب داشتن (منظورم موبایل نیست هااا…) همان یار غار، رفیق شفیق، همدم و همراز و… هست، درک و کشف حضورش در زندگی یکی از همین بزرگترین شهودهای زندگی هر کسی هست، و البته که یافتن این گوهرها به این آسانیها نیست، باید خیلی چیزها در مسیر درستش قرار بگیرد تا در نهایت در هنگامه موعود که همانا رنجی بس عظیم نصیبتان شده، به این درک برسی که این آدمی که حالا در کنارت هست همان همراهی هست که باید باشد و حالا هست.
مسلماً هنگام خوشباشی و جینگیلمستونتان دنبال این شهود نباشید که یافت می نشود، زیرا که این شهودها تنها در رنج مستتر هست… موقع ترشرویی، بداخلاقی، کمحوصلگی، دلخوری، افسردگی، ناراحتی، رودست خوردن از زمانه و کلافهگی هست که یکی از سر و کولتان بالا میرود و انرژی میدهد، تو هم هی ناز میکنی و او هم میخردش، درست زمانی که همه سرشان گرم آخور خودشان هست (بلا نسبت شما).
دیگران در چشمهایت نگاه میکنند اما از دردی که در قلبت هست و رنجی که میکشی هیچ متوجه نمیشوند، اما او در سکوتت هم همه اینها را درک میکند، او هم با رنج تو رنج میکشد، بیشتر از تو انرژی صرف میکند تا اوضاع را از اینی که هست بهتر کند، حتی اگر در کنارت نباشد و موقعیت فیس تو فیس شدن با هم را نداشته باشید اما با دو خط نوشته و دو کلمه حرف که به لطف تکنولوژی که این روزها فاصلهها را از میان برداشته، دلت را گرم میکند که حداقلش یکی هست که میفهمدت و تنها نیستی در این رنجی که میکشی و همین موهبتیست بس بزرگ که باید شاکرش باشید و تلاشی مضاعف و حواسی جمع برای پاسداشت و نگه داشتش داشته باشید… شاید به معنای واقعی در زندگی چنین تجربهای نداشتهاید (که بعید میدانم چنین باشد!) اما با توجه به چیزی که در زندگی خودم درک کردم و تجربهای که به تازگی داشتم، این یکی از مهمترین هایلایتهای زندگیتان هست… باور کنید…
انگیزه نوشتن این پست هم مطمئناً بخاطر مخاطب خاصی هست که از بابت حضورش در زندگیم کلمهای قابل برای سپاسگذاری از این حضور و همراهیاش پیدا نمیکنم، فقط نوشتم چون میدانم اینجا را میخواند و تنها خواستم بگویم که من حواسم جمع حضورت هست همراه…
نوشته شده در وب نوشتهای شخصی | برچسبها همراه, دوست, رفیق, شهود در زندگی | 4 دیدگاه »
تو زندگی هر کدوم از ما آدمها، لحظهای هست که پیوند خورده با رخدادی مهم که یک سرش ختم میشود به یک آدم، به یک مکان، به یک تصویر و… و این پیوند بواقع میشود نقطه عطفی در زندگیت که ممکن است خیلی چیزها را با خودش تغییر دهد و مسیر زندگیت در جهتی خلاف آنچه که تصورش را میکردی قرار بگیرد.
شاملو هم برای من و زندگیم چنین نقشی داشته است یعنی همان آدمی بود که با درگذشتش و دیدن تصویری از او در یک مجله تلنگری جدی بهم خورد، یعنی شروع یکی از همان نقطه عطفهایی که باعث شد تا یک چیزهایی در وجودم شکل بگیرد که هنوز بعد از سالها در زندگیم بوضوح دیده میشود و هر روز هم نقشش پر رنگتر هم میشود.
یک سال پیش هم به تفصیل در این نوشته (ا. بامداد سرزمین من) شرح این آشنائی مجدد با شاملو را در اینجا گفته بودم، اما این هم بخشی از همان زیباییهای زندگی هست که همیشه دوست داری به بیانی نو تکرارش کنی، بواقع ادای دین و کمترین کاری هست که میتوانی انجامش دهی…
انتخاب رشته علوم تجربی و تصویر جراح قلب شدن یکی از همان سوداهای زمان جوانی بود که البته خیلی زود متوجه شدم که چقدر دنیایم از پزشکی دور هست… و بعد از این عریان شدن حقیقت و خلائی که در زندگیم ایجاد شد… یک سفر، حضور در یک مکان خاص، و دیدن یک تصویر و خواندن یک شعر از شاملو همان تلنگری بود که به من زده شد، هر چند این واقعه درست بعد از مرگ شاملو برایم رخ داد، اما عذاب وجدانی که با دیدن این تصویر شاملو و نشناختنش دچارش شدم همان نقطه عطف بود، که حالا و بعد از چند سال میتوانم ببینم که جای خالی اون خلأ رو چی پر کرده است.
آدمی که از شعر و ادبیات به همان مقداری که لازمه گرفتن نمره قبولی بود، به آدمی تبدیل شد که به صرافت خواندن افتاده بود، به صرافت شناختن شاملو و شاملوها، و شروع کردم به خواندن و یکی از علاقهمندیهای مهم هم شد شعر… اول شعر شاملو بود و بعد شعر شاملوها… شعری که باعث میشد تا لحظهای چند دریچهای دیگر در زندگی به رویم باز شود و فرصتی باشد برای رها شدن از روزمرهگیها، لحظهای برای سکوت و تأمل درباره آنچه که رجعت میدهدمان به روح، به یک نگرش از درون چیزها، از درون طبیعت، درون درد، درون زندگی… و همه این رجعت کردنها فرصتی میدهد برای اندیشیدن به آنچه که چکیده حکمت و خرد هست برای اصلاح خودمان… شاملو این دریچه به زندگی را به رویم گشود و این تلنگر را به من زد، هر چند هنگامه رفتنش بود و فرصتیهایی که هنگام حیاتش بود و سوخت… و من این همه را بهش بدهکارم، این ردپایی را که از خودش در زندگی من به جای گذشت، چیزی که تا به ابد مدیونش هستم و خواهم بود…
دومین روز مرداد ماه، از همان روزهایی هست که هرگز فراموشش نمیکنم، تا زمانی که شاملو را در یاد دارم… و یادش در خاطرم جاویدان هست…
نوشته شده در نامها و یادها | برچسبها نقطه عطف زندگی, الف بامداد, احمد شاملو, شاعران ایرانی | بیان دیدگاه »
نهضت ادامه دارد…
خوب همونطور که خانمها و آقایون بلاگر مطلع هستند سرویس وردپرس توسط برادران عرررررررزشی فرستاده شد قاطی باقالیها… اما از اونجائی که بلاگر ایرانی از اون دست جماعتی نیست که با این سوسول بازیها میدون رو خالی کنه، لذا اولین پست وبلاگ ParaDox رو از اینجا استارت میزنم، به امید روزی که بقول برو بکس بلاگر مثل سایر بلاد اینترنت که در اسارات بسر میبره، خداوند عز وجل وردپرس را آزاد و ما به سرزمین مجازی مادریمان باز گردیم… بلند بگوئید آمین…
…
اون نوشته بالا بواقع اولین نوشته و عکسالعملم بعد از آگاهی از فیل.تر شدن وردپرس بود، مطلب را همان شب اول نوشتم، هر چند حالم خیلی گرفته شد از این حماقت عظما، اما به خودم نهیب زدم که این هم بخشی از زندگیست هر چند دردناک بخاطر حماقت و کوتهنظری جماعتی … اما باید زندگی کرد وگرنه دچار همانی میشویم که این جماعت میخواهد، یعنی نا امیدی!
اما چرا تا امروز جایی دیگر ننوشتم، حقیقت امر این هست که برای نوشتن خیلی بیتابی میکردم اما هر چقدر زمان گذشت، وسواس نوشتن و ادامه حیات ParaDox یا نه، تصمیمگیری برای پایانش برایم سخت شده بود، میخواستم جایی دیگر با اسم اصلی شروع کنم اما خوب همه اینها ادامه داشت تا همین چند ساعت پیش که اتفاقی و در کمال تعجب و البته ذوقزدگی متوجه شدم امکان دسترسی به وردپرس فراهم شده است (البته از حدود 2 هفته پیش دیدن وبلاگهای وردپرس امکانپذیر بود برایم اما دسترسی به خود وبلاگ مقدور نبود!!!) و پست قبلی بازتاب همین حس بود… اما حالا خوشحال هستم که خدا وردپرس را با زدن پس کله این جماعت نادان آزاد کرد تا ما هم دوباره چشممان بعد از یک دوره دوری اجباری 40 روزه به جمال وبلاگ و وردپرس روشن شود… حس خوبی دارم که دوباره دارم مینویسم، در این دوره 40 روزه، اتفاقات زیادی هم برای خودم افتاد که شدیداً احتیاج به نوشتن در اینجا را داشتم و هم در جامعه که متأسفانه امکان نوشتنش نبود… یک سال هم از عمر من و یک سالگی ParaDox گذشت آن هم غریبانه برای هر دویمان… اگر این آزادی به قرار وثیقه و یا ترفند جدیدی نباشد که امیدوارم اینطور نباشد، خیلی حرفها برای گفتن هست که خواهم نوشت…
راستی جامجهانی هم تموم شد، چقدر مطلب برای نوشتن داشتم که متأسفانه همهش بیات شد و روی دستم ماند… و این هم یکی دیگه از خاطرات این جامجهانی شگفتیآفرین بود…
نوشته شده در وب نوشتهای شخصی | برچسبها نوشتن, وردپرس, آزادی, دلتنگی | 2 دیدگاه »
.
..
…
خیلی اتفاقی پیش اومد.. شوکه هستم هنوز باور نمیکنم که دارم اینجا مینویسم، شاید هم رویایی شبانه هست و فردا تبدیل میشه به کابوس دیگر… اما می خواهم از لحظه لحظهش لذت ببرم…
خیلی حرفها بود که میخواستم بنویسم در این 40 روز… خیلی دلم تنگ نوشتن، وبلاگم، شما و خودم بود… خیلی…
نوشته شده در وب نوشتهای شخصی | برچسبها لذت نوشتن, وبلاگ, آزادی, شوک | بیان دیدگاه »

پیروزی آرژانتین (عکس از fifa.com )
دو روز از شروع 19 دوره جامجهانی گذشت و 5 بازی برگزار شد، و نتایج نشون میده که جام شروع کم گلی رو پشت سر گذاشته.
روز اول:
بافانا بافانا (لقب تیم ملی آفریقای جنوبی است) میزبان، در بازی اول و با حمایت تماشاگرانش بازی خوبی به نمایش گذاشت و به نظر من فراتر از سطح خودشون فوتبال بازی کردند، اون هم در مقابل مکزیک با تجربه، هر چند اگر یکم خوش شانس بودند میتونستند برنده این دیدار هم باشند.
و اما بازی دوم، فرانسه هر چند در مقابل اروگوئه سختکوش و خشن بازی چندان بدی به نمایش نگذاشت، اما از همین ابتدای جام نشون داد که نمیشه روی این تیم برای فتح جام حساب جدی باز کرد.
تنها 2 گل در بازیهای روز نخست یعنی یک آمار ضعیف گلزنی…
روز دوم:
همراه بود با شگفتی آفرینی کرهجنوبی، برد ناپلئونی آرژانتین و سکته انگلستان.
بازی کرهجنوبی و یونان رو که ندیدم اما با توجه به سابقه یونان قهرمان یورو 2004، ظاهراً بدجوری اسیر نماینده تند و تیز آسیا شدند، کرهجنوبی با این نتیجه نشون داد که بخوبی در حال پیشرفت هست و میشه برای این تیم شانس صعود قائل شد.
و اما شاید یکی از مهمترین بازیهای دور مقدماتی تقابل آرژانتین مارادونا با ستارههای نامدار و فوق ستارهای بنام لیونل مسی در مقابل تیم قدرتمند و همیشه جنگنده نیجریه بود که در این دوره شاید در قیاس با سایر تیمهای هم قارهایش خصوصاً ساحل عاج، کامرون و غنا ستاره کمتری در ترکیب تیمش داره اما همچنان نشون داد که با افکار لاگربک سوئدی تیم خوبی در این جام هستند، هر چند گابریل هاینتزه یک گل زیبا به ثمر رسوند اما ناکام ماندن مسی در زدن گل به دروازهبان جسور و آماده نیجریه و از دست رفتن فرصتهای بیشمار برای تیمی که داعیه قهرمانی در جام رو داره و داشتن دفاعی متزلزل که براحتی روی ضدحملات حریف جا میمونه علامت سؤال بزرگی در ذهن هواداران آرژانیتن ایجاد کرده که آیا اونها میتونند جام رو با خودشون به خونه ببرند؟!
بازی پنجم، انگلستان و کاپلوی همیشه موفق که رویای بردن جام رو دارند علیرغم سر و صدا و تبلیغات زیاد در بازی اول نشون دادند که هنوز یک تیم وافعی نیستند، مشکل سالهای اخیر فوتبال انگلستان که به نوعی پاشنه آشیل این تیم هم هست امشب کار دستشون داد و گرین دروازهبان انگلستان با اشتباه فاحشی که داشت باعث شد تا انگلستان چنان سکتهای بزنه که تا آخر بازی هم نتونست به جریان بازی برگرده. قدرت بدنی و دوندگی بیامان آمریکا باز هم رمز موفقیت این تیم بود و این تساوی ارزشمند، شانس این تیم برای صعود به دور بعد رو بیشتر کرد.
روز دوم بازیها هم تمام شد و فوتبال کم گل و محتاطانه تیمها هنوز توقع علاقهمندان فوتبال رو برآورده نکرده…
باید منتظر بود تا ببینیم در بازیهای پیشرو بازیهای بهتر، جذابتر و پر گلتر خواهیم دید یا نه؟!
نتایج بازیهای دو روز اول جام:
آفریقای جنوبی 1 – 1 مکزیک
فرانسه 0 – 0 اروگوئه
کرهجنوبی 2 – 0 یونان
آرژانتین 1 – 0 نیجریه
انگلستان 1 – 1 آمریکا
نوشته شده در ورزش و مستطیل سبز | برچسبها 19 دوره جامجهانی, فوتبال, فرانسه – اروگوئه, کرهجنوبی – یونان, آفریقای جنوبی - مکزیک, آرژانتین- نیجریه, انگلستان - آمریکا, جامجهانی آفریقای جنوبی | بیان دیدگاه »
شور، نشاط، هیجان، تلاش، آرزو، هدف، همبستگی، عِرق ملی، از خود گذشتگی، فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، تکنولوژی، پول، پزشکی، دانش، ایجاد اشتغال، غرور، خودخواهی، نژادپرستی، در اوج موفقیت و در یک لحظه بر باد رفتن همه آرزوها، در یأس و نا امیدی وقوع یک معجزه، همکاری تیمی، همه برای یکی… یکی برای همه، استرس، شوک، فریاد، اشک، لبخند، ضجه، غریو صدای جمعیت، اوج هیجان، خلاقیت، مهارت فردی، توانایی جسمانی، خدا، نذر، شهرت، محبوبیت، ثروت، تبلیغات، حسرت، سیاست، لجبازی، تبانی، دروغ، فساد، فرصتی برای بودن، شادی، جشن و پایکوبی در خیابان، زد و خورد، اراذل و اوباش، لنزهای دوربین، استادیوم، نورافکن، 100 هزار جمعیت، چمن سبز، ستارهها، توپ گرد و…
میشه به این لیست کلمات زیاد دیگهای رو اضافه کرد به اندازه تمام کلماتی که در زندگی از اونها استفاده میکنیم ولی چندان هم فرقی نمیکنه چون حالا زندگی یعنی فوتبال و فوتبال یعنی زندگی، یا سادهترش کنیم یعنی، زندگی = فوتبال و این حرفِ بیربطی نیست، چون میشه براحتی نشست و روزها در موردش مطلب نوشت، یا ماهها در موردش حرف زد اما این یک حقیقت انکارناپذیر در زندگی انسان امروزی هست.
اینجا آفریقاست، حالا نبض دنیا اینجا میزنه، انقدر بلند و واضح که همهی دنیا چشمهاشون، گوشهاشون و همه حواسشون به اینجاست، به سرزمین سیاههای پاپتی که روزی بودنشون روی زمین همراه بود با زجر، شکنجه، کار طاقتفرسا، شلاق، تحقیر و بردگی… اما حالا در سال 2010 میلادی، در چنین روزی و تا چند ساعت دیگه همه دنیا با دیده تحسین به این همه صبوری برای تحمل دردها و گذر از دوران سخت زندگی و داشتن امید و تلاش برای رسیدن به آزادی و زندگی بهتر، نگاه میکنه.
زندگی و فوتبال ایستاده بر دروازههای قاره سیاه مترصد این هستند تا با نفوذ در جان و روح این سرزمین و مردمانش حیاتی تازه ببخشند به این جسم و روح رنجور و زخم خورده و فرصتی باشند برای تحقق رؤیای کودک سیاه آفریقا…
همه زیبایی و متمایز بودن فوتبال از سایر رشتههای ورزشی در همین راز نهفته هست که فوتبال میتونه رؤیای شما رو به واقعیت تبدیل کنه و این یعنی جادوی فوتبال…
پینوشت 1: از خیلی قبلترها در ذهنم برنامههای زیادی برای پوشش جامجهانی داشتم که متأسفانه طبق معمول گرفتاریها مجالی نداد، از امروز هم که بازی افتتاحیه 19 دوره جامجهانی فوتبال آغاز میشه، امیدوارم در این یک ماه حسابی از فوتبال، این افیون قرن 21 لذت کافی رو ببرید و تیمی که دوستش دارید قهرمان بشه. از حسرت نبودن تیم ملی ایران هم که بهتره چیزی نگم… فقط حیف شد.
بطور سنتی که انتخاب من ایتالیا، هلند و آرژانتین هست، البته با احترام به برزیل، اسپانیا و انگلستان. هر چند شخصاً از ظهور یک قهرمان جدید با یک تیم خوشتراش و عالی مثل اسپانیا خیلی استقبال میکنم.
پینوشت 2: مطمئناً این تنها پست مربوط به جامجهانی 2010 نخواهد بود، هر چند که قولی نمیدهم اما سعی میکنم به بهانه جامجهانی هم که شده به اینجا بیشتر برسم.
نوشته شده در ورزش و مستطیل سبز | برچسبها 19 دوره جامجهانی, فوتبال, قاره آفریقا, ورزش, آفریقای جنوبی, جامجهانی فوتبال, زندگی | بیان دیدگاه »
پیش از معرفی کتاب:
بدون هیچ مقدمه خاصی یکراست میرم سراغ معرفی یکی از بهترین آثار یا به تعبیری شاهکاری از کریستین بوبن این نویسنده توانای فرانسوی، فراتر از بودن.
و اما کتاب:
نام کتاب: فراتر از بودن ( La Plus Que Vive).
اثر: کریستین بوبن.
مترجم: سید حبیب گوهری راد.
ناشر: مجموعه انتشاراتی رادمهر.
قیمت: 15000 ریال.
گزیدهای از متن کتاب:
برای آنکه بتوان کمی، حتی شده کمی زندگی کرد، باید دو بار متولد شویم: ابتدا تولد جسممان است و سپس تولد روحمان. هر دو تولد مانند کنده شدن میمانند. تولد اول بدن را به این دنیا میکشاند و تولد دوم، روح را به آسمان پرواز میدهد. (ص 11).
…
من دریافتم همانگونه که نباید در مورد زندگی به کسی گوش کرد، در مورد مرگ نیز نباید به هیچکس گوش سپرد. در مود مرگ باید، مانند عشق سخن گفت. با صدایی آرام و عاشق. تنها باید کلمههایی ساده به کار برد. کلمههایی که مناسب یکتایی و یگانگی این مرگ باشد، واژههایی ساده که با ملایمت این عشق، تناسب داشته باشد… (ص 23).
…
ما زندهها در مقابل مبحث مرگ، شاگردان خیلی بدی هستیم. روزها، هفتهها و ماهها میگذرد و آن درس هنوز بر روی تخته سیاه باقی است. (ص 32).
…
ما نمیتوانیم کسی را دوست بداریم، بیاین که بیاختیار بخواهیم او را در قلب خود جای دهیم، حال آن که بودن، یعنی هدیه دادن قلبمان به آنها که دوستشان داریم، بی آن که آنها را به سوی خود فرا خوانیم: پس چگونه میتوان قلبی را تا ابد هدیه کرد؟(ص 44).
…
به نظر من ما انسانها بر روی کرهی زمین زندگی نميکنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آنها علاقه داریم. (ص 55).
…
من به این دعای قدیمی علاقهمندم، چرا که در این دعا، زمان فقط از همین دو لحظه تشکیل شده است: لحظهی حال و لحظهی مرگ، و گذشته اهمیتی ندارد… فقط زمان حال وجود دارد، تا زمانی که با لحظهی مرگ، برخورد کند. و هنوز بهترین روش بای بهرهمندی از این روش، عشق است… ( ص 69).
…
آدمی وقتی در دورن چیزی قرار دارد نمیتواند آن را ببیند، پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد، یعنی همیشه باید در حاشیه بود، اصلاً هیچکس نمیتواند به طور کامل درون زندگی باشد. در درون ما، همیشه کسی هست که نیست، کسی که نگاه میکند و بیصدا میماند و به ندرت برایش واقعهای اتفاق میافتد. (ص 74).
…
در این زندگی هیچچیز بیهوده آفریده نشده، هیچ چیز این زندگی متعلق به ما نیست، این زندگی به ما بخشیده شده و به همراه آن خیلی چیزهای دیگر، خیلی بیش از آنچه روز مرگمان از دست میدهیم… (ص 75).
نوشته شده در معرفی یک کتاب | برچسبها فراتر از بودن, معرفی یک کتاب, کتاب, کریستسن بوبن | بیان دیدگاه »